عزیز

دیگه اینکه خیلی ها تو زندگی انقد خوش شانس نبودن که مادر بزرگشون صدها هزار قصه بلد باشه یکی از یکی بهتر و حوصله داشته باشه شبای چله تا صبح زیر کرسی براشون قصه تعریف کنه. اونقدر زیاد که وقتی بزرگ شدن و باسواد شدن و تصادفا کتابای صمد و خوندن ببینن هیچ قصه ای جدید نیست.

خیلی ها شانس این و نداشتن که مامان بزرگشون اونقدر مهربون و خل و چل باشه که با همه گلدوناش هر روز حرف بزنه و اخلاق همه گلدونا دستش باشه

خیلی ها مامان بزرگی نداشتن که وقتی تو اوج مریضی و پیری بچه گربه تنها و بی مادرش و ازش دور کردن بشینه یه صبح تا شب واسش گریه کنه

خیلی ها هر سال عید از مامان بزرگشون تخم مرغ قرمز نگرفتن و مطمئنم مامان بزرگاشون یهو یه سال عید واسه اینکه بگن به سلیقه نسل جوان احترام میذارن کنار تخم مرغ قرمزا یه تخم مرغ نقاشی شده خنده دار و ناشیانه و دوست داشتنی به اونا ندادن

خیلی مامان بزرگا ولی هنوز زنده ان

کاشکی اونا همیشه زنده باشن ولی مامان بزرگ من چرا رفت؟

یه جایی تو قلبم چند ساله میسوزه

/ 3 نظر / 24 بازدید
ایمان آرزه

سلام دوست عزیز ... وبلاگ زیبایی دارید ، خسته نباشید ... خوشحال میشم به من هم سری بزنید ... منتظر حضور و نظرات مکتوب شما هستم ...

بی مامان بزرگ

من مامان بزرگ نداشتم اگه هم داشتم هیجی یادم نمیاد.. اما می تونم درک کنم از دست دادن مامان بزرگی از جنس عزیز شما مثل خالی شدن قسمت بزرگی از زندگی آدمه که با هیچی نمیشه پرش کرد هرچی هم سعی کنیا همش دل آدم یه جا کم اورده حتی وقتی حواس آدم نیست غم از دست دادن عزیز اینجوریاست... روحش شاد..

مادر بزرگای من مالی نبودن. یکیشون فقط دوتا قصه بلد اون یکی هم که اصلا اینکاره نبود. دلبسته هیچکدوم نبودم. فقط یه تیکه از کودکیمو گرفتن و دیگه بهم پس ندادن مرجون.