از پشت شیشه ماشین بغلی

این زن دیوانه است

با خودش حرف میزند

میخندد

آواز میخواند

 

از پنجره خانه روبرو

باید پلیس خبر کرد

برای این زن که از صبح

روی میز آشپزخانه

نیمه برهنه

مینشیند

سیگار میکشد

و برای سگش

که از خودش بزرگتر است

شعر پرت میکند

 

 

برای گنجشکهای خیابان

این زن فرشته است

کیک میپزد

خرد میکند

روی هره میریزد

 

به چشم تو اما

این زن

آنقدر معمولی است

که نمیشود حتی

طلاقش داد

/ 6 نظر / 14 بازدید
آرش شفاعی

به نظرم بخش میانی شعر رو تغییر بده راستش اون بخش شعر پرتاب می کند را خیلی نپسندیدم

از چشم او شاید این مجرم دیوانه چون سیگار .... .......چون سگ چون خرده های لبه هره میماند. گاهی شاید ، باید خود را از شیشه خودروی بغلی به تماشا نشست . . . گاهی باید انصاف را در پیاله ای بر در خانه ی همسایه چون حلوا خیرات کرد باید نشست به تماشای خاطرات از بالا نگاهی چون گنجشک قلبی چون سیگار و چون سگ دُم تکان دادن برای هم

آوا

خیلی به دل میشینه ... فقط یک اشتباه ! ... هر چیز قیمتی و باارزشی رو دو دستی میچسبند، وگرنه معمولی که ریخته ...

حامد

قشنگ بود