ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

چهارشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٦
 

گذشتم از او به خیره سری.....

عزیزترین عزیز دنیا رفت.... گذشت... از ما گذشت... از همه دنیا گذشت...

بیستم آبان بود انگار... دیگه امسال شب یلدا عزیزی نیست که واسش تولد بگیریم. فکر نکنم بعد از اون کسی تو دنیا باشه که اونهمه از دیدن من خوشحال بشه...

نفس صبح بریده عزیز! نفس ما هم در نمیاد انگار... دلم برات تنگ شده. بی تو گور بابای دنیا

گور بابای همهء دلتنگیا و دلشوره ها... گوربابای همه امتحانا... گوربابای همه دلخوریا و آدم بدا!

گور بابای گنجیشکای پشت پنجره! گور بابای شمعدونی ها...

راستی شمعدونیا عزیز!

دلت دیگه واسشون شور نمیزنه؟ تو که نیستی آدما گربه هات و از حیاط بیرون میکنن... هیشکی با گل هات حرف نمیزنه... 

دلم برات تنگ شده عزیز! میدونم اینجا جاش نیست اما نمیدونم کجا باید واست نامه بنویسم... دل همه مون واست تنگ شده... من و گنجیشکا و گربه ها و شمدونی ها

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()