ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦
 

من سادهء خوش خیال و باش که هر روز صبح واسه گنجیشکای درخت کنار پنجره غذا میریزم...

امروز صبح وقتی از کنار پنجر ه رد میشدم دیدم دو تا کلاغ گردن کلفت رو هره نشستن و صبحونه میخورن، خیلی حرصم در اومد! میدونم کلاغام آدمن! میدونم راه دوری نمیره، اما ناراحتم از اینکه چه خوش خیال بودم اینهمه وقت.... حکایت اون باباس که بعدها ملطفت میشه داشته سر یه گور خالی گریه میکرده

پ.ن.

از اونجا که آدم ته چاهم نباید امیدش و از دست بده منم فکر میکنم  اونایی که دم پنجره دیدم گنجیشک بودن ، فقط- به از شما نباشه! - یه کمی استخون بندیشون درشت بوده

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()