ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

تصادف ( قسمت آخر ) - .: نقطه آبي :.

شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۳
تصادف ( قسمت آخر )

فایده نداشت... دلم خنک نمی شد! شماره تو گرفتم! جونت بالا اومد تا گوشی رو برداری... مثل سگ حرف می زدی،... نه! مثل اینکه کار خیلی خراب بود. هرگز تو رو اینجور ندیده بودم. بی تابی ام به ناامیدی تبدیل شده بود. تا گفتی یه لحظه گوشی رو نگه دار، تلفن رو قطع کردم. بالاخره تصمیم گرفته بودم بیدار بشم. رفتم دستشویی و یه ربع تو آینه اش با چشمهای وق زده به خودم نگاه می کردم! به قول گروس، به یه چیزی اون دوردورا خیره مونده بودم.

ماتم برده بود... نمی دونستم! نمی فهمیدم،... از من دور شدی یا دلخوری...

-الو! چرا تلفن و قطع کردی؟ چرا هرچی زنگ می زنم جواب نمی دی؟

-من؟

یادم نمی اومد تلفنم زنگ زده باشه...

حالا تو بودی که به هم ریخته و مضطرب حرف می زدی!

-چرا این کارا رومی کنی مرجان؟! چرااینقدر عذابم می دی؟...

مهربونی ات، قهرت... دلخوریت... مثل یه جوی گرم روون شده بود و تو جون من می ریخت. اینجا، تو این اطاق یک وجب در یک وجب بارون می گرفت،... آفتاب می شد...

من سرخ می شدم، زرد می شدم... سبز می شدم.

باز عشقت، با اون سرانگشتای بازیگوش جونم رو قلقلک می داد...

باز تو می شدی پسرک یکدنده و از خودراضی و مهربون من، ... باز من می شدم مامانی که دلش واسه پسرش پر میزنه... باز من دیوونه می شدم و تو می شدی خواب... می شدی آب...

باز از تو تازه می شدم... از تو، تر می شدم... از تو سر می رفتم...

دارم از تو سر می رم، پسرک!

 

 

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()