ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥
 

تاکسی بازی

قسمت دوم

تا اینجارو که میدونم هرکی تو تاکسی بود مثه من گوشاش تیز شده بود! یارو یه جوری حرف میزد انگار قضیه به همه ما مربوطه!

۲-۳ دقه نگذشته بود که دوباره گوشیش و گرفت دستش:

-سلام مامان! خوبین؟ کرج هوا خوبه؟... منم خوبم! ... سولماز چیکار میکنه؟ درس میخونه؟

-ای بابا! اون حتما قبول میشه.... چشم ! نه! دنبالشم! حتما میارم براش٬ فعلا بگین اون تستای قبلی و بزنه!... خیالتون راحت باشه٬ حتما قبول میشه.... ساناز چیکار میکنه؟.. بهتر شد؟... صحبت میکنه؟

-خیلی ممنون... چشم... خیلی ممنون

- (یه خورده سر سنگین)سلام! .....بهتر شدی؟.....همه چی خوبه؟...

-نمیای خونه؟... نه همینجوری!... گفتم اگه خواستی....

-نه عزیز من هر جور راحتی! (کم کم عصبانی)

-نخیر من نمیام! برا چی باید بکوبم بیام تا کرج؟... اصلانم اینطور نیس!...

-آره ...آره.... مشکل همینه!

-قبلانم بهت گفتم! من دیگه پام و خونهء پدر شما نمیذارم!...بعله... همینه که هست!

-آره عزیز من! من با پدر روشنفکر شما حرفی ندارم بزنم!... اون یه آدم با کلاسه من یه ابله لومپن! (خداییش خیلی تواضع به خرج میده دکتر)

-نخیر... نخیر.... مشکل همینه که گفتم!... ببین ساناز! فکراتو بکن! اگه میای وسایلت و جم کن من میام دم در دنبالت....

-نه! نمیام... به من چه چی بگی؟.... بگو داریم میریم شمال... یه چیزی بگو!

- نمیخوای بمون همونجا! کسی بهت التماس نکرده که!

- من تو رو بدبخت کردم؟

-نه... نه ...وایسا بینم! من خودمو کشتم که تورو بگیرم؟... مثل اینکه یادت رفته کی داشت از ذوقش پس میافتاد؟!..... بعله همه تون!..

بعله! تو داشتی از خوشحالیت میمردی!

-من دروغ میگم؟... هاهاها... آره...آره... همینه که هست...

- چرا بد بگذره؟....خیلی ام خوش میگذره! اتفاقا دیشبم یکی از دوستام پیشم بود......

-خانوم دکتر شهیدی!...بعله! دوستمه!....

-به تو چه چیکار داشت؟......

-معلومه خوش گذشت! تا آخر شبم موند٬کلی هم مشروب خوردیم!

-اتفاقا بهش گفتم بیاد!

-بعله! همینه دیگه! زنی که خونه زندگیش و ول کنه بره همینه حال و روزش....

.............................................................................

آیا ساناز به خانه برمیگردد؟ آیا دکتر با خانوم دکتر دوست میشود؟ آیا سولماز کنکور قبول میشود؟

همینه دیگه! هی میگم با وسایل نقلیه عمومی رفت و آمد کنین واسه ایناس!

کلی چیز یاد میگیرین٬ سرتون گرم میشه٬ اعصابتونم تو این ترافیک به.... نمیره!

حالا هی بگین تاکسی اخه!

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()