ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥
 

تاکسی بازی

قسمت اول 

 

 

 

تجریش ۲نفر!

من دیرم شده بود و واسم مهم نبود راننده داره چاخان میکنه و یه دونه مسافرم نداره اما در کمال خوش شانسی دیدم ۲تا دختر جیگول قبل از من پریدن رو صندلی عقب و منم از خدا خواسته چپیدم بغلشون تا سومی ام از راه نرسیده! هنوز درست خودم و جا نکرده بودم که یه آقای محترمی با کت و شلوار و سامسونت در صندلی جلو ظاهر شد که موبایل و کیف و با یه دس گرفته بود -لابد برای صرفه جویی در مصرف دست!- و با همون دستم به راننده اشاره میکرد که راه بیفت٬ من ۲نفر حساب میکنم! طفلی خبر نداشت تاکسیا دیگه نمیتونن ۲نفرو جلو بشونن.

قیافهء یارو معلوم نبود -فکر کنم قیافهء شمام از پشت ٬اونم تو تاکسی معلوم نباشه!- البته مهمم نبود اما بعدا مهم شد! حالا میگم چرا.... پس فعلا اینو داشته باشین که طرف ریش بزی داشت و موهاش یه کم روشن بود و قدش یه کم کوتاه بود و حدود ۳۵ سال داشت.

هنوز راه نیفتاده بودیم که سوژه ما شروع کرد به صحبت کردن با موبایلش:

-سلام جناب! خسته نباشین. خانم دکتر شهیدی و لطف کنید

-شوما؟

(حتما یارو پشت خطیه نشناختش و سوژه عصبانی شده بود از این مطلب. واسع همینم با تغیر پرسید: شما٬ یعنی من که معلومه کی ام٬ خودت کی هستی؟)

-من دکتر شیشه گرانم 

-باشه اشکالی نداره... حالا گوشیو بدین به خانم دکتر

(شرط میبندم یارو معذرت خواسته از اینکه دکتر ما رو نشناخته!)

-سلام !....(خیلی مهربون و یه خورده لوس) چطوری؟... خوبی؟.... نشناختی؟! ... دیشب خوش گذشت؟! ... حالا شناختی؟... هه هه... خوبی؟... کار داری؟ ... چیکار داری؟..... ناکس چرا شماره موبایلت و ندادی؟... نه بابا کجا هی کار دارم کار دارم؟ ... نه وایسا! کار منم واجبه....   (طرف تحت تاثیر اصرار دکتر کذایی ما لابد منتظره کار واجب و بشنوه و شر و بکنه)

-خوب.... دیگه خوبی؟(دوباره دکی مهربان میشود!).... چه خبرا؟...

(میتونم تصور کنم چه حالی به خانم آنطرف خطی دست داده وقتی بعد از اینهمه اصرار و کار واجب و اینا تازه از اول احوالپرسی شروع بشه)

-نگفتی؟... دیشب خوش گذشت؟... نااقلا بدجوری بازوی منو گاز گرفتیا؟... کبود شده جاش. الانم دارم میرم پزشکی قانونی ازت شکایت کنم...هاهاها

-خوب حالا یه کم تو حرف بزن...(فکر کنم خانوم دکتر اونطرف از عصبانیت منفجر شد)

-خیلی خب... خیلی خب... باشه... بعدا زنگ میزنم(عصبانی).. شماره موبایلتو بده پس!(دوباره مهربون!!!!!)

-شماره خونت و بده خب.....

-همینجا زنگ بزنم؟... امشب چیکاره ای؟(دوباره شروع شد...)بعدا زنگ بزم؟

-خدافظ عزیزم...خدافظ

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()