ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

تصادف ( قسمت وسط ) - .: نقطه آبي :.

جمعه ٧ فروردین ۱۳۸۳
تصادف ( قسمت وسط )

بقیه خوابم یادم نمی آد... فقط بهتر از لحظه ای بود که حدود 6 صبح از خواب پریدم... یادم افتاد دیشب تلفن لعنتی تو خاموش کرده بودی و حسابی سردرد داشتی و مثل خر با من قهر بودی...

یه غمی روی دلم هوار شد... صورتم و تو بالش فرو کردم. هنوز هوا تاریک بود... نه خدایا! نه... نمی خوام بیدار شم. نمی خوام توی صبحی که تو نیستی چشمام و باز کنم.

نمی دونم باهات چیکار کنم پسرک! دلم می خواست طاقتش و داشتم و یه ماه تلفنم و خاموش می کردم. دلم می خواست خفه ات کنم... وای داشتم می مردم... این تو بودی که با من قهر بودی، تو...

خدایا چه غم تلخی داشت این لحظه ها... این بیداری بی گاه. انگار عشقمون داشت به سرنوشت محتومش نزدیک می شد...

دفعه دوم که چشمام رو باز کردم ساعت نزدیک یازده صبح بود... تلفنم و روشن کردم. از تو خبری نبود. واسه مهنوش پیغام گذاشتم. لج کرده بودم امروزی که می خواستم تو رو ببینم با دیگرون پر کنم.

زنگ زدم به واهیک. واهیک بهونه خوبی بود. مدت هاست که می خوام برم دیدنش. زنش کاترین تلفن و جواب داد... واهیک کارگاهه...

واهیک کارگاه نبود... رفته بود بیرون... این و وارطان گفت. زنگ زدم به پریسا... خودم تلفن رو قطع کردم. حوصله پریسا رو نداشتم! برم پیش متین... یادم افتاد متین شماله! یادم افتاد دلم تو رو می خواد. انقدر که همه جونم آتیش گرفته بود. نمی تونستم بشینم. نمی تونستم بخوابم. نمی تونستم سرم و به چیزی گرم کنم. نه! بهت زنگ نمی زدم. من سراغت نمی اومدم. این تو بودی که قهر کرده بودی... می دونم اعصابت و چقدر خورد کرده بودم. می دونم از دست گیر دادن های من سردرد گرفته بودی، ولی حق نداشتی باهام قهر کنی.

همینطور که وایساده بودم و تو ذهنم واست خط و نشون می کشیدم، دیدم دستم تلفن و برداشته و واست پیغام می ذاره...

 

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()