ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٥
 

از تاکسی که پیاده شدم هنوز چند قدم اول و از راهپیمایی هر روزم تو نیلوفر بر نداشته بودم که دیدم یه پسر کوچولوی خیابوونی دوید طرفم که خاله! تو رو خدا از اینا بخر..... مثه خیلی از همین بچه های خیابونی چند تا ورق دعا دستش بود که میخواست به زور بهم بفروشه. اما اینیکی یه فرق اساسی با همهشون داشت... به پهنای صورتش اشک میریخت و رد اشکاش رو صورت کثیفش تا زیر چونش مثه یه جوب پر آب جاری بود. حسابی دست و پامو گم کردم... نمیدونستم باید چیکار کنم. انقد کوچیک بود که قدش تا کمر منم نمیرسید.. نمیتونستم حدس بزنم چن سالشه. ازش پرسیدم آخه چرا داری گریه میکنی؟.... با هق هق گفت :آخه امروز هیچی کاسبی نکردم...مامانم کتکم میزنه.... مدام با اضطراب دور و بر و نیگا میکرد... دستم با یه اسکناس دویست تومانی رفت طرفش ولی دلم میخواست میتونستم ببرمش با خودم یه جایی که کسی نتونه کتکش بزنه. گفتم اخه واسه چی؟... مامانت کجاس؟ -و با چشمام تو خیابون دنبال یه جلاد یا یه خون آشام میگشتم که میخواد اون فسقلی و کتک بزنه - پسره همونطور که یه نفس زوزه میکشید و گریه میکرد دویست تومانی و پس زد و گفت : آخه این گداییه!.... مامانم خونه اس .....تو رو خدا از اینا بخر...ایندفعه دیگه مستقیم به قلبم شلیک کرده بود... یه بچه به این کوچیکی اینقدر روشن فرق گدایی و کاسبی و میدونس و تازه قرار بود کتک مفصلی ام بخوره!... جیگرم داشت پاره میشد... یه نگایی به اون کاغذ ماغذای تو دستش کردم که عمرا به هیچ دردی نمیخورد و واسه دلخوشیش گفتم: خیلی خوب این پولو بگیر یکی از اونا بده من! و عمیقا دلم میخواس که هق هقش و ترسش تموم بشه....

گفت: خاله! اینا چارتاش هزار تومانه!....-و همچنان با صدا گریه میکرد و جوی اشکاش....-

وفورا چار تا از اون کاغذا چپوند تو دستم. هزارتومان از کیفم در اوردو و گرفتم طرفش. واقعا هزار تومان چه ارزشی داشت وقتی اون کوچولو اونطور داشت اشک میریخت؟... پول و گرفت اما هنوز گریه اش بند نیومده بود...

آخه خاله! اینا چارتاش هزار و دویست تومانه! یه هو یه چیزی تو کله ام سوت کشید... یه حس گندی پیدا کردم مثه وقتی که آدم میفهمه بهش خیانت شده. گفتم : پس من اینا رو نمیخوام... یا همون هزار تومنی که گفتی بده یا اینا مال خودت...پسرک هنوز داشت زوزه میکشید... انقد زیر آفتاب تو خیابونا مونده بود حسابی سیاه شده بود... تو مغزم نمیتونستم بین این اشکا و اون دبه کردن ارتباط بر قرار کنم. با همون گریه گفت با هزار تومان دوتا میشه بخری! و دو تا از اون کاغذ پاره ها رو از دستم قاپید و مثه برق دور شد.... سرم و که برگردوندم دوتا مرد ۵۰-۶۰ ساله مغازه دار و دیدم که انگار همه این نمایش و دیده بودن... یکی شون گفت: خانوم! آخه چرا بهش پول دادین؟ من داشتم تمام وقت نگاتون میکردم... اونیکی گفت : این بچه کارش همینه خانوم شما چرا باور کردین؟ گفتم آخه داش گریه میکرد!؟.... گفت اینا فیلمشونه! شانس آوردین کیفتون و نزد... گفتم آخه هنرپیشه هام نمیتونن اینجوری به پهنای صورت اشک بریزن؟!

یارو سرش و با تاسف تکون داد - لابد واسه خریت من- : اینا از هنر پیشه ام هنرپیشه ترن! گفتم خدا عاقبتش و به خیر کنه و راه افتادم طرف خوونه.

هنوزم چشمای گریون اون بچه جلوی چشممه و مدام فکر میکنم کاش وقتی که قدش به شیشه ماشینا برسه شروع نکنه به دزدیدن ظبط من و شما... اما از اینا گذشته فکرشو بکنین یه همچین بچه ای چه گنجینه ای از استعداده؟!... یه بچه ۵-۶ ساله هنرپیشه تمام عیار!

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()