ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

تصادف ( قسمت اول ) - .: نقطه آبي :.

پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳۸۳
تصادف ( قسمت اول )

دَق! ... زدم به ماشینت. تصادف کردن همیشه ام بد نیست.

تو شاکی شدی: آخه مامانی! این چه طرز رانندگی یه!؟

و دور و بر ماشینت که یه کشتی زرشکی بود می چرخیدی و دنبال آثار تصادف بودی. هیچی معلوم نبود مثل اینکه تصادفمون فقط از برخورد یه جفت سپر تشکیل شده بود! تو اما دلخور بودی...

من شاد و کیفور وایساده بودم و تو و ماشین مسخره ات و نگاه می کردم و توی دلم به پراید لکنته ی خودم افتخار می کردم که حال ماشینت و گرفته بود... توی دلم پر از خنده بود. هر چی تو عصبانی تر می شدی من بیشتر خنده ام می گرفت. یه مرجان پررویی داشت توی دلم ریسه می رفت از خنده و من روم نمی شد بذارم صداش در بیاد، آخه تو عصبانی بودی!

-حالا اسمش چی بود کشتیت؟!

تو سرت و بالا نمی گرفتی من و نگاه کنی. دستات تو جیبت بود و دور و بر ماشینت قدم می زدی...

زیر لب غرغر کردی: آنجلیکا!

نمی دونستم جدی می گی یا مسخره می کنی. خلاصه هر چی بود، فیلتر رو روشن کردی و بمب خنده ی من منفجر شد.

***

اون کفش های قهوه ای پات بود که من خیلی بدم می آد.

ما یه جایی تو جاده شهریار تصادف کرده بودیم. یعنی من از پشت زده بودم به کشتیت. و اونجا دقیقا جلوی در باغ شما بود.

-آنجلیکا اسم وبلاگم بود... حالا چطوری توش بویسم؟ ... وقتی آنجلیکا دیگه راه نمی ره. باید وایسیم بچه ها بیان!

وقتی از صرافت ریسه رفتن افتادم، دیدم دلخوری ات داره بدجوری حوصله ام رو سر می بره ... راستش به اون شورولت عتیقه ات حسودی ام می شد، داشتی واسش بال بال می زدی!

-به جهنم که راه نمی ره! بندازش تو باغتون و بیا با ماشین من بریم..

-پس وبلاگم؟ آنجلیکا!؟ ...

-مرده شورش و ببرن! یکی دیگه درست کن اسمش رو بزار مرجان!

 

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()