ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

پیش از سال تحویل - .: نقطه آبي :.

چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۳
پیش از سال تحویل
نمی خوام بیدار شم... می دونم ساعت شش بعد از ظهره، می دونم آخرین روز امسال و از صبح خواب بودم... ولی نمی خوام بیدار شم. شاید اگر خواب باشم، تو همین سال لعنتی هشتاد و دو بمونم!
چقدر می ترسم از تموم شدن امسال... از عبور هر ثانیه ی این روز باقیمونده می ترسم! از اومدن سال 83 می ترسم. از تو می ترسم...! تو برام مثل یه گنجی، با میلیون ها سکه... از گم کردن هر یک دونه ای از این سکه ها می ترسم.
کاشکی الان یه جایی نزدیک دریا بودم! اون وقت می تونستم توی دریا قایم بشم. توی دریا گم می شدم. سال جدید می اومد و من توش نبودم. این جوری تو آخرین لحظه های امسال قایم می شدم.
زیر پنجره اتاقم از توی حیاط همسایه، صدای دویدن و خنده ی دختر بچه ها می آد...
آره می گفتم: می تونستم از زیر دریا بهتون نگاه کنم. شایدم همش چرت می زدم. به هر حال دنبال جریان پایان نامه رو نمی گرفتم... غصه داشتن و نداشتن تو رو نمی خوردم... شایدم می خوردم!
می ترسم از این سالی که می آد... می ترسم یه جایی تو این سال جدید تو رو از دست بدم.
ولی همش همین نیست. ترس بزرگم از خودمه... تابستون این سالی که میاد، من بیست و چهار ساله می شم... این خوبه؟ به عنوان یه دختر بیست و چهار ساله من چطورم؟ چقدر موفق بودم؟ ... آره اینا به نظر خیلی شعاری و تکراری می آد. ولی من برای اولین بار دارم این رو جدی از خودم می پرسم.
دلم نمی خواد چیزی بنویسم. وقتی به زمان، به عشقم دارم این طور عوامانه و ابلهانه نگاه می کنم، چطور می تونم خوب بنویسم؟ چرا این طوری شدم؟ چرا انقدر بد، انقدر دور شدم؟ چی می خوام از دور و برم؟ چی می خوام از این سیاره؟ چی می خوام از تو، ... ؟ چی می خوام از خودم؟
¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()