ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۳
 

تقاص اونه كه تو همين دنيا باشه…فهميدي ؟ ..تو همين دنيا

 

همين كه سوار تاكسي شدم اين كلمات قصار بر زبون راننده جاري شد. يه پيرمرد نزديك هفتاد..ولي قالتاق بود. از ريش بزيش و صورت شيش تيغه اش ميشد فهميد كه حال و حوصله اضافي داره..

يهويكي از سمت چپم مقر اومد :

-آره پس چي؟..چيكارش ميكردم؟..ميخواس ماشينم و بدزده. تازه! واسه نامزدمم نقشه چينده بود… مادرم هميشه ميگفتا…ميگفت آخرش اينا يه روز سرت و ميبرن..همش رو سادگي…ساده دلي.. از بس كه من با همه يه رنگم.. خورده شيشه ندارم… حالا نه كه بگم چي ها… من يه فرد تحصيل كرده ام.. ليسانسمم مهندسي برقه.. الكترونيك! ميدوني كه چيه؟..بيسواد كه نيستم!

 

سواد مواد ديگه اين روزا به درد نميخوره يا بايد نابغه باشي…بتوني اتم بشكافي يا بايد ميلياردر باشي

 

-من ميتونم..من اتم ميشكافم..فقط بايد پولش باشه..امكاناتش باشه..

 

اگه پول داشته باشي كه بتوني همه ادماي يه كلونتري رو بخري…

 

-من ميدونم شما چي ميگين… آقا من گرفتم!   (آهسته به بغل دستي:من ميدونم اين آقا چي ميگه..گرفتم)

 

يا بايد آدم فروش باشي….

 

-من نيستم…من اگه يه ميلياردم بذارن جلوم بگن اينو بفروش.. ميگم نميفروشم! ما كلا ادم فروش نيستيم چون ما فولادونديم…فولادوندا كه خودت ميدوني چجورين؟…اگه لر باشي ميدوني.. اون حديث فولادوندم هس… من البته اصلا ازش خوشم نميادا…اون فاميلش فولاديه..فولادوند  نيست..باباشم رييس بيمارستان ايرانياس… دكتره ! مادرش خاله من ميشه.. مادرش فولادونده..

 

مال ازنايي؟

 

-نه! چارمحال… من بختياريم…. داريوشم بختياريه..داريوش خواننده! سياوش صحنه ام بختياريه.. همه خوش تيپا بختياري ان.. همه باحالا…پدر بزرگ من خان بود… اين فيلم خان و كه تلوزون نشون ميده از رو شخصيت اون ساختن… داييم اما ادم بدجنسي بود…. زد همه رو كشت.. يكي از زناش و كشت تو حياط چالش كرد…خواهرشم كشت… همه رو كشت… مال و اموال ما رو بالا كشيد… زميناي بابامو همه رو داد به دولت… تو نياوروون ما يه عالمه زمين داشتيم…. همه رو داد به دولت…بابا بزرگم تو فرانسه درس خونده بود… آخه خان بود… بعدم كشتنش.. هيشكي نميدونه جنازش كجاس.. به داييم گفتن اگه صدات در بياد تو رم ميكشيم! داييم آدم فروش بود..

 

واسه شاه آدم فروشي ميكرد؟

 

-نه بابا! فاميل خودشو به گا داد…

 

پس فاميل فروش بود؟

 

-من تو زندگي به سه تا چيز اعتقاد دارم… اول اينكه ادم چش پاك باشه.. دوم اينكه ادم فروش نباشه…سوم اينكه چش به ناموس ديگرون نداشته باشه ..اصلا ادم بايد راز دار باشه..(به بغل دستي بي نوا با تغير: ميفهمي؟… رازدار!) …. يني هي موبايلشو از جيبش در نياره..هي پز ماشينش و نده..نگه من اينو دارم اونو دارم… اين حزبللاايا رو ميبيني؟…حالا كار ندارم…اما طرف با آردي اينور اونور ميره…اما تيلياردره!..چون رازداره!

آدم بايد راز دار مال مردم باشه… همين شاه خدا بيامرز.. ديدي؟.. وقتي داش ميرفت. رو پله هاي هواپيما مردم به پاش افتادن پاش .. هي پاشو ماچ ميكردن...گف من فراووني و از ايران ميبرم…امنيت و ميبرم….نفرين كرد مارو!

فرح گفت..ايشاللا هميشه شاد باشين و يه روزي ايران بشه ايرانستان…

 

اينجا پياده ميشي؟

 

-همونجورم شد…نه آقا بعد پل مدرس.. يه خورده جلوتر… همونجورم شد…الانه نصف ايرانيا تو خارج اواره ان همهشونم مخنا!؟.. به مولا!... آقا همين بغل پياده ميشم…

 

از همون در پاده شو!

 

-موفق باشين …موفق باشين…

 

 

 

 

 

سرم و بر گردوندم …صاحب صدا يه پسر بچهء نوزده-بيست ساله بود..با يه بيرهن چارخونه و شلوار مخمل قهوه اي.

 

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()