ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۳
 

هميشه خواب ميديدم يه جايی ته يه جادهء دور از يه اتوبوس خاک و خلی پياده ميشم و قدم تو شهری ميذارم که نميدونم کجاس...

 هرگز اونجا رو قبلا نديدم.... نميدونم تو اون شهر دور و غريبه چی ميخوام ... دنبال چی اومدم اونجا...با کی کار دارم... بعد خسته و ترسيده و دلگير می خوام  برگردم خونه اما يادم نمياد از كجا اومدم....نميدونم شهرم كجاس....

هرچی تو چهرهء آدما دنبال يه آشنا ميگردم همه به نظرم عجيب ميان....

اونوقته كه به صرافت ميافتم به آدما بگم چی شده ..شايد اونا منو يادشون بياد... اما وقتی بهشون نزديك ميشم ميبينم كه اونا دارن به يه زبونی حرف ميزنن كه من نميفهمم.... حتی چيزی شبيه كلماتشون قبلا به گوشم نخورده....

هنوزم خواب ميبينم يه جايی ته يه جادهء دور....

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()