ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۳
 

شنبهء خوبی بود... تو توش بودی! مثه بادوم تو اين شوکولات.....نميدونم چرا به اين تشبيهت کردم . شايد چون الان خوشمزه تر از اين سراغ ندارم!!!!!!

دوستت دارم پسرک! وقتی دستام و دورت ميندازم و تو دستام و مثه يه جايزه محکم نگه ميداری و ميبوسی و بو ميکشی... دوستت دارم وقتی مهربونی و شادی... وقتی نيشت به اون شيوهء ويرانگر باز ميشه و دل منو آب ميکنه...دوستت دارم وقتی حوصله نداری با هم بريم بيرون...وقتی خسته ای و ترجيح ميدی بخوابی ... دوستت دارم چون...

نميدونم واسه چی...نميدونم چقد دوست دارم.

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()