ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۳
 

ما با هم ازدواج کرديم!

الان با هم تو يه خونه زندگی ميکنيم....با هم پا ميشيم...با هم ميخوابيم...از تو آغوش هم جم نميخوريم!

من به جز اون کسی رو ندارم. ولی جرات نميکنم تو صورتش نگاه کنم.

اون صورت کريه...تنهاييه منه!

الان من و تنهاييم به هم چسبيديم..من اومدم تو اين خونه که با تنهاييم تنها باشم... تنهاييم بوی مرگ ميده!

وقتی نگاش ميکنم که تو بسترم خوابيده...کرما که تو کاسهء چشماش ميلولن بهم نيشخند ميزنن.

صورت تنهاييم مثه صورت مرگ ترسناکه.... اون شبا بغلم ميکنه...منو ميبوسه و موهامو نوازش ميکنه ولی من ميترسم تو چشاش نگا کنم.

اونهمه بدبختی کشيدم...اومدم اينجا...تو اين خونه... که با اون تنها باشم؟

با مرگ خودم؟!

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()