ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

يک روز زيبا!.....(قسمت اول) - .: نقطه آبي :.

سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۳
يک روز زيبا!.....(قسمت اول)

همين که میپيچم تو جاده قديم کرج يه دستمال کاغذی از رو داشبورد بر ميدارم و با حرص ميمالم رو گونه هام..بعد رو لبام. ميخوام اين رنگا رو پاک کنم. صورتم و با دسمال ميسابم...همين چن دقيقهء پيش تو دستشوييه اداره جلوی آيينه اين آت و آشغالا رو ماليده بودم به سر و کلم! حالام نميدونم چرا با اين عصبانيت پاکشون ميکنم....نميدونم از چی عصبانيم...از چی دلخورم!

*********************************

امروز همش گند بود....ولی با مزه بود!از صب که واسه گرفتن سوويچ رفتم پيش بابا. فرصت نکرده بودم صبحونه بخورم..تو راه چن تا دونه بادوم هندی ريخته بودم تو مشتم و خرت و خرت می جويدم...بابا تا من و ديد شروع کرد به غرغر کردن و مثه بامشاد زيرلبی  فحش دادن....خندم گرفته بود! به روز طاقت فرسايی که پيش رو داشتم فکر ميکردم و اين آغاز خوب! به بابايی که نميدونستم واسه چی داره فحش ميده....من باز چيکار کرده بودم؟امين هم که اونجا بود و طفلی بچهء بسيار فهميده ايه واسه اينکه بابام بتونه بی رودرواسی دعوام کنه خلوت کرد و رفت بيرون...من هنوز نميدونستم جرمم چيه که صدای غرغرای بابا بلند تر شد: دختر! خجالت بکش!چيه داری خرت و خرت ميجوی؟.پس فرق تو با بقيهء دخترا چيه؟..اين رفتاره يه دختر تحصيل کرده و با شعوره؟!

خدايا! من فقط داشتم بادوم هندی ميخوردم! يعنی دخترای خوب نبايد......

خلاصه سوويچ و گرفتم و راهی جهنم اختصاصيم شدم :قزوين!

همه چيز اينروز از اولش دلگير بود.....بدتر از همه اينکه يادم ميافتاد تو نخواستی ديشب باهام  حرف بزنی......ياد تو آبم ميکرد....ياد تو آبم ميکنه! آهنگای مزخرفی رو که تو بهم داده بودی گوش ميکردم و هوا ابری بود.

دم عوارضی کرج اين بچه های خيابانی -که : دستاشون و هديه دادن به نگاه سرد ماها!-.....مثه هميشه با خوشه های موز....کيسه های پفک..روزنامه..کوفت...و بدبختيشون که انگار ميخواد بماله به لباس آدم!

يکيشون که دست کم اندازهء من سن داره و يه متر از من بلندتره با يه حالت آرتيستيک تقريبا اونجوری که حسين فهميدپريده جلوی تانک کفار...میپره جلوی ماشين من و دستاش و واسه در آغوش کشيدن اين پرايد نمره مشهد باز ميکنه!

منم خندم نميگيره...از روش رد ميشم و لهش ميکنم....خونش ميماله رو آسفالت و از سطح سرد و خيس آسفالت گلای زنبق و لاله ميشکفه!.......

نه! خالی بستم ! يعنی کاش اينجوری بود..ولی نبود!  من با نگاه بدبخت و ملتمس يه بچه مدرسه به اون آشغال که ناصر عبدللاهی اونهمه راجه بش زر زده بود خيره بودم

 

کوچيکين اما بزرگين!

خيلی حرفه که يه بچه کمر مردی ببنده!

 

تو يه چشم بهم زدن ده دوازده تا بچه خيابوونی از نوع گردن کلفت و سبيلو دور و بر ماشين و گرفتن. من از صب بغض داشتم .عقده داشتم ....اونا ام داشتن تو نگاهای چندش آور و هيزشون لهم ميکردن..که يه دفه نور اميدی درخشيدن گرفت!

تو لاين بغليم يه لندکروز پليس! که توش يه عالمه پليس بودن که مثه ماهيای تن تو قوطی کنسرو چپيده بودن توهم!..اونا مثه قهرمانها و مدافعين امنيت و ناموس شهروندان پريدن پايين و هر چی اراذل و اوباش بود قلع و قمع کردن

نه نه نه!بازم خالی بستم.اينجوری ام نشد. من يه خوردهء ناقابل گاز دادم و اون پسر پرروئه با رفقای گردن کلفتش موقتا از جلوی ماشين پريدن کنار که يه دفه.....

وای! اينبار يه چيزی راس راسی زير چرخای ماشينم له شد!...يه چيزی اول خورد به شيشه و بعد زير چرخا.....

اون يه خوشه موز بود و پسره نميدونم رو چه حسابی پرتش کرده بود رو کاپوت ماشين! -همهء سرمايهءزندگيشو!-........ خلاصه اينبار به جای اون هيزی و مادر قحبگی با خشونت ماشين منو نگه داشتن..... با مشت ميکوبيدن رو کاپوت و اون آقايون پليسا ام داشتن خوشحال و خندون اين صحنه ها رو نگا ميکردن!

خلاصه پسرا با خشونت و نفرت موزای باقيمونده رو جمع کردن و دنبال حق و حقوق از دست رفته شون بنا کردن به تعقيب من! طوری که هر لحظه ممکن بود بپرن تو ماشين. کوچولوهای دوس داشتنی!

لند کروز حاوی سوپر منها دور ميشد و من با سرعت يه ترينيتی پولم و دادم به مامور عوارضی و قبض کذائی شو گرفتم و تيز دور شدم...پسر کوچولوهای معصوم اما مثه يه پارچه مرد وايساده بودن و هرچی کلمهء قشنگ و محبت آميز از اول عمرشون ياد گرفته بودن به من تقديم ميکردن!

 

 

 

********ادامه داره!***********  

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()