ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۳
 

.........يهو ديدم پرت شدم اينجا.روی اين سياره! اينجا هيچی نبود...يه برهوت که هيچ جاش هيچی نبود . بعد نميدونم از کجا سروکلهء آدما پيدا شد. همهء آدمايی که ميشناختم.

من تو رو تو مشتم قايم کرده بودم و به آدما نگاه ميکردم...اونا با عقده و نفرت بهم زل زده بودن و هی به من نزديک ميشدن...تو توی مشتم بودی...گرم و تپنده!..اونا هی بهم نزديکتر ميشدن......

حس آدمی رو داشتم که نصفه شب تو محله ء جيب برا داره با يه ياقوت درشت و سياه تو دستش قدم ميزنه و اونا هی به من نزديکتر ميشدن.

من پر از دلهره بودم...نميشد فرار کنم!... تو توی مشتم بودي.... گرم و شيرين..و آدما با نگاهای ترسناکشون هی بهم نزديک ميشدن

تو توی مشتم بودی...انگار همهء دنيا دنبال ياقوت درشت من بود....تو رو به دهنم بردم و بلعيدم! تو گرم و روشن از گلوگاهم سر خوردی.....توی گلوم..تو سينم پايين ميرفتی و يه رد شيرين و سوزاننده تو وجودم باقی ميذاشتی........تا بالاخره تالاپی افتادی تو دلم !

آره عزيزم اينجوری شد که من مامانی تو شدم!...تو هنوز توی دلمی و من خيال ندارم تو رو به اين دنيا پس بدم...بذار هرکی هرچی ميخواد بگه

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()