ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

گام زنان بر روی شنها

کمر به ترک تو بستم

پايم....آنگاه که فرو ميرفت و بيرون ميامد در خاک رس تيره.

بر آن سرم تا تو را از خود بيرون کنم

تويی که چون سنگی گران

فرو ميبری ام به به زمين

گام به گام

بودن بی تو را انديشيدم

کندن ريشه های تو را

و رها کردنت در باد..........

۰۰۰۰۰

آه عزيزم! در آن لحظه

رويايی با بالهايی هولناک

تو را در خود ميگرفت

خود را ميديدی که در مرداب فرو ميروی...

مرا ميخواندی و پاسخی نميشنيدی

تو فرو ميرفتی...بی تلاشی

بی جنبشی

تا اينکه مرداب تو را فرو پوشيد

۰۰۰۰۰۰

          آنگاه

تصميم من به رويای تو برخورد

و از ميان شکافی که قلب مرا از هم دريده بود

بيرون آمديم هر دو

               برهنه

                پاک

               عاشق يکديگر

بی رويايی...بی مردابی

   درخشان

    کامل

     با مهری از آتش

 

 

 

 

۵۵۵۵۵۵۵۵   ناظم حکمت    ۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()