ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

خواب ديدم مريضی بدی گرفتم و هر لحظه در انتظار مرگم....و قراره بالا بيارم و اين خودش نشونهء مردنه!

 نفيسه اومده دنبال تو....بهت ميگه مرجان حالش بده.الآنه که بالا بياره...تو با ناباوری و اکراه دنبالش ميای....

تا شما برسين من يه محلول وحشتناک بنفش توی توالت بالا آورده بودم و مرده بودم.

از در که اومدی تو  من ديگه زنده نبودم و داشتم تو آينه به صورت مردهء خودم نگاه ميکردم. پای چشمام و اطراف چونه و دهنم مثل همون محلول بنفش و سبز شده بود... صورتم سفيد و بی خون بود و گوشتم شروع کرده بود به فاسد شدن. جای انگشتم توی صورتم ميموند.....

صورتم و بهت نشون دادم.گفتم:ببين از وقتی مردم چه شکلی شدم!

و تو باورت نميشد.کنجکاوانه به صورتم نگاه ميکردی و باورت نميشد... تو هيچوقت باورت نميشه

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()