ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

دیوونه بازی - .: نقطه آبي :.

شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٢
دیوونه بازی

میگما:من میشم سیمین، تو بشو بهروز.

مثل خر خسته و بوگندو و  داغون از سرکار برگرد ولی خوش تیپ و مردونه باش با یه کمی ته ریش. یه نمه هم بوی سیگار بده.  خونه که میرسی خودت کلید بنداز... یه آهنگی رو با سوت بزن همیشه. بعد بگو: کجایی سیمین؟ بعد همونجور با کفش بیا تو آشپزخونه مثل گربه گشنه ها بو بکش... دوباره بگو: سیمییییین!.. روی گاز خبری از غذا نباشه، بعد در یخچال و وا کن و  نیم ساعت اون تو رو نیگا کن. بعد یه آه مردونه بکش و زیر لب بگو : ای خدااا

بعد یه ژست طلبکار بگیر و صدات و یه کم ببر بالا بگو: آخه چی میشه بعضی وقتام یه چیزی بپزی لامصب؟

بعد من که  لباس کار نقاشی پوشیدم و همه جام رنگیه و موهام ژولیده اس و ریمل دیروز دور چشمم و سیاه کرده، انگار که منتظر بودم که تو همین و بگی، شروع کنم به جیغ و ویغ که: تو اول تکلیف من و روشن کن ببینم! - همینجوری طلبکارانه بیام سمتت- تو آگه آشپز میخواستی چرا با من ازدواج کردی؟ چی چیه من به عمه جونت میخوره؟ تا کی باید بشورم و بسابم و بپزم؟

بعد با چارتا کتابی که لابد از امیل زولا و داستایوسکی و شریعتی و صادق هدایت خوندم  ،  فک کنم آخر روشنفکرای عالمم. نقاشی های مونگولانه ام و هی بکوبم تو سرت .. شروع کنم به جیغ و ویغ که : آخه تو اصلا چی میفهمی؟ تو به جز اون شرکت کوفتیت چی میفهمی؟ -تو حتمن حتمن یه شرکت کوفتی داشته باشی- .. برو زندگی هم کلاسی های من و ببین، زندگی من و ببین! هنوز باید نگران قورمه سبزی آقا باشم... نه عزیییز من! زندگی من اینا نیس.. زندگی من اونا نیس.. زندگی من...

بعد تو با اون بوی کمرنگ سیگارت محکم بغلم کنی و فشارم بدی به بوی عرق و کت مخمل اسپورتت. فقط بگی: هیسسس ....شام کجا بریم؟

من که سیمین باشم، تو که بهروز باشی، کم خوش نمیگذره

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()