ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱
 

یه روزایی هم هست که میترسی صبح سرت و از زیر پتو بیرون بیاری. میترسی چشمات و  به روشنی روز باز کنی. میترسی از بلایی که قراره به سرت بیاد.

یه روزایی هست که دلت میخواست هرگز شروع نمیشدن چون میدونی قراره تمام اون روز با خودت حرف بزنی و مثل دیوونه ها به در و دیوار خیره بمونی... حواست هست که قراره در طول روز  مدام یه غمی به قلبت شلیک کنه... و تو قلبت و میشناسی. تحملش رو میدونی... از زخماش خبر داری.

یه روزایی هست که قراره با اولین نفسی که تو صبح میکشی اندوه و مثل یه دود غلیظ مرگبار تو ریه هات بفرستی

تو ولی از این روزها زیاد دیدی دخترک هزار ساله!

تو روزهای بدتری رو هم گذروندی. بلند شو و سرت و از زیر پتو بیرون بیار.. امروز هم میگذره

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()