ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

رسيده ايم من و نوبتم به آخر خط... - .: نقطه آبي :.

جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۳
رسيده ايم من و نوبتم به آخر خط...

 

بالآخره اتفاق افتاد......

باز روياهای کودکی کار دستم داد. حالا ديگه راس راسی پير شدم...همونجوری که هميشه آرزو داشتم.

امروز وقتی تو سلمونی آرايشگره داشت رو موهام تر ميزد  مهنوش از توی اون تراكم سياهی يه تار موی سفيد پيدا كرد....اولين موی سفيد من!

لحظه ی عجيبی بود.به صورت خودم تو آينه خيره مونده بودم. به صورت يه غريبه كه به من زل زده بود!.....انگار در آستانه ی چيزی وايسادم...در آستانه ی يه دوران يا يه سرزمين چه ميدونم؟.... وزش موذی و سردی و دور و برم حس ميكنم.انگار يكی با انگشتای يخی داره رو صورتم..رو تنم خط ميكشه.

من در آستانه ی چيزی وايسادم كه زندگی نيست.مثه لحظه ای كه بايد از كشتی پياده بشي..تو يه سرزمين غريبه!

چرا هميشه به دوستای هم سن و سالم كه چن تا موی سفيد پيدا كرده بودن حسوديم ميشد؟.... چرا سوار اين كشتی شدم؟....

پشيمون نيستم..اصلآ! فقط يادم نمياد جريان چی بود.

حالا انگار همون انسان زرتشتم...چيزی ميان حيوان و ابر-انسان! و لرزان و مبهوت روی اون بند ايستادم: بندی بر فراز مغاكي!

چيكار بايد بكنم؟... كدوم طرفی برم؟...دلم برای اين مرجان ميسوزه كه :

ماندنش خطرناك است و رفتنش خطرناك!

درنگيدن و واپس نگريستنش خطرناك....

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()