ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

فقط خانمها بخوانند - .: نقطه آبي :.

سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩۱
فقط خانمها بخوانند

تازگی حس میکنم پرنسس فیونا هستم

روزها قوی ام، خوشگلم، به کسی نیاز ندارم،خوشبختم... به خودم نگاه میکنم که داره از پس همه چی خوب بر میاد. خونه خوبی داره، همسایه های خوبی داره، داره خوب کار میکنه، خوب نقاشی میکنه، یه سگ معرکه داره... آزاده

شبها ولی یه دفعه همه چی عوض میشه.دیگه از غروب کم کم پیر میشم. تنها و بدبخت و افسرده و بی کس و کارم...

هوا که تاریک میشه دیگه پرنسس نیستم. یه غول سبز چاقم که قهرمانهای تو قصه تمایلی به نجات دادنش از دست اژدها ندارن.

دوسه شب پیش وقتی یه سگ نر فسقلی که قدش تا زانوی ناتالی هم نمیرسید، نیم ساعت به پر و پای سگ من پیچید و کلافه اش کرد، من به خودمون نگاه کردم.. حس کردم ما دوتا دختر بی پناه و بدبختیم که با هم گیر افتادیم. نمیتونیم از خودمون دفاع کنیم. حتی انقدر اعتبار نداریم که اگه یه موجود نر مفلوک خواست ازمون سواری بگیره،گازش بگیریم.

حقیقت چیه؟

وقتی تصمیم میگیریم خودمون از پس کارها بر بیایم و  محتاج مردها نباشیم، داریم بین "زن-معشوق"  بودن و  "زن-انسان"  بودن انتخاب میکنیم؟.. میشه تو دنیایی اینهمه مردونه زن بود و معشوقه نبود و خوشحال موند؟

 

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()