ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

حسادت - .: نقطه آبي :.

شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸
حسادت

.....

 

 

نوزده سال دارد این دختر اما مثل هزار ساله ها شعر میگوید. اهل رشت است . کمی مذهبی میزند اما چه مهم است؟ مگر همه ما وقتی نوجوان بودیم.....- با شما نیستم که ننه بابا کمونیست بودی یا ننه بابا با کلاس به خیال خودت-...

ولی این دختر....

ولی شعرهایش.........

بعد سالها از ذوق دوباره خواندن یک شعر صبح از تختخواب بیرون میایم. از شوق قرقره کردن کلماتی که یک دختر نوزده ساله نمیدانم در کجای چند سالگی اش سروده.

باورم نمیشود که به نوزده سالگی اینطور مشکوک نگاه کنم. انگار نه انگار که خودم سیزده - چهارده ساله بودم که.....

حالا این که چند وقتی است فهمیده ام که زندگی ام شده حکایت عجیب بنجامین باتمبماند...

بماند که حس میکنم دارم دنده عقب میروم همه این سی سال گذشته را و روز به روز آب رفته ام ... مثل لباس شسته نامرغوب کوچک شده ام.

زیاد حرف نزنم... دلم میخواهد هر روز شعری از او بخوانم و فربه بشوم... مگر نه که :

آدمی فربه شود از راه گوش

میخواستم چند تا چار-پاره از وبلاگش اینجا بنویسم اما...

دستم میرفت که بنویسد اگر مرد هستی همین حالا عاشقش بشو و اگر زنی از حسادتش بمیر ...

اما نه. اگر اهل شعری فقط آغوشت را برایش باز کن

 

مرگ مغزی خاطرات من

روی آسفالت های بی معنی

از تصادف عجیب می ترسم

بوی خون می دهد شبم،یعنی....

اتفاقی همیشه در راه است

 

دیر می شد دوباره مدرسه ام

وسط خواب های تاریک ِ....

فکر می کرد به تو و عشقت

نیمکت ِ آخر ِ کلاسی  که....

می جویدم ته مدادم را

 

روی تخته نوشت اسم مرا

با دوتا ضربدر که:ساکت باش!

باز تنبیه می شدم در جمع

توی تنهایی خودت ای کاش...

می شنیدی صدای قلبم را

 

زنگ تفریح بود و من بی تو

گوشه ی این حیاط کز کردم

توی لاک خودم فرو رفتم

از نگاه تو سر در آوردم

بغلم کن هنوز می ترسم

 

چشم های تو بازی ام دادند

گریه کردم به خاطر یک...[چی؟]

مشت می کرد دست من را باز

سنگ،کاغذ،[صدای تو]،قیچی

به خدا من بریده ام دیگر....

 

پ.ن (از نوع بی ربط)

من خیلی حواسم به کامنتهای خصوصی نبوده تا حالا و الان هم که دیدم بلد نیستم جواب بدم بهشون آخه به قول پاشاز من سواد قرآنی دارم. فقط میتونم تشکر کنم اینجا از همه اونایی که برام کامنتهایی گذاشتن که ندیده بودم. تا حالا حتمن نا امیدشون کردم اما با این حال ممنونم از لوح سپید، آفتابان، ماهگیر پیر، جواد ضمیری و خیلی ها که الان یادم نیست و تازه کامنت هاشون و خوندم.... اما از دیدن کامنت دوست و معلم خوبم جناب محدثی یه کمی بیشتر ذوق کردم و افسوس که نمیدونم کجا باید جواب محبتشون و بدم

 

بی مخاطب تر از همیشه شدم

جلوی دوربین خاموشت

گریه دائم مرا تپق می زد

که گرفتی مرا در آغوشت

تو کجای جهان من هستی؟؟

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()