ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

قسمت دوم - .: نقطه آبي :.

چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۳
قسمت دوم

 قسمت آخر

...تو همين الان به دنيا اومده بودی و به من زل زده بودی. همونطور که يه مقتول ميتونه به قاتلش زل بزنه! انگار منو به خاطر خيانتی که در جريان زاييدنت مرتکب شده بودم سرزنش  ميکردی.......

شايدم داشتی توی دلت به من ميخنديدی؟! چون ميدونم همهء فکرايی رو که از سرم ميگذشت به روشنی روز ميديدی و مثه من بلاتکليفی جاری توی اين لحظه ها رو به طوفان بعدش ترجيح ميدادی... دوس داشتی توی اين بهت تا ابد بمونيم ولی بعدش يکيموون مجبور نشه به اوونيکی حمله کنه. چون ميدونستی تو اين دعوا برنده همون بازنده اس!

ولی اخه تو واسه چی اينجا بودی؟ اومده بودی که از هم متنفر باشيم يا همو دوس داشته باشيم؟!

يه دفعه از فکر مهربونيت دلم لرزيد..... حتی الانم اگه فکر کنم منو دوس داری.....

نميدونم تو چند ساله بودی يا چه قد و قواره ای داشتی..ولی انگار اون برق شادی و شکست و توی چشمام ديدی که يه دفعه کوچولو شدي... تسليم شدی و به اغوشم اومدی!

نميدونم شکست خوردی يا مامان و بخشيدی!

يه نوزاد تو بغل من...

من تو بغل من.....

مثه يه غنيمت تو بغلم ميفشردمت... تو رو..تو!

(( دخترک هزار ساله در انقلاب اغوش من!))

.

.

.

آره! انگار ديشب تو خواب مادر شدم!

مادر يه فرشته... يا يه ديو!... مادر خودم!

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()