ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

وقتی این نقطه هه -خودم و میگم!- اجتماعی میشود - .: نقطه آبي :.

چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸
وقتی این نقطه هه -خودم و میگم!- اجتماعی میشود

امروز صبح بعد از چهار ماه که به خودم قول داده بودم هر روز ساعت 8 صبح برم این پارک نزدیک خونه و نیم ساعت بدو بدو کنم ، بالاخره طلسم و شکستم و پاشنه کتونیم و ور کشیدم. یه قمقمه آب تنها چیزی بود که لازم داشتم.

اما از پارک دم خونه بگم که به لطف خونه اجاره ای جدید بعد از یک سال دوباره باهاش همسایه شدیم و این بار خیلی نزدیک تر.

این پارک عزیز همون بوستان نشاط قدیم قدیما یا همون بوستان بهشت مادران قدیما یا همون پارک بانوانه که خیابون سوت و کوری که قبلنا جلوش بود حالا به لطف اتوبوس ها و مینی بوسهای رنگ و وارنگی که دخترها رو از مدارس سراسر تهران و بلکه هم ایران به پارک میارن، الان دست کمی از ترمینال آزادی نداره. و برای اینکه بیشتر فضا شبیه ترمینال بشه- خداییش این نقطه شهر به یه ترمینال احتیاج داشت- راننده های محترم اتوبوسهای مذکور یکی در میون موتورها رو در تموم ساعاتی که بچه ها تو پارک بدو بدو میکنن روشن نگه میدارن که خودش در پاکیزه کردن هوا در پاکیزه ترین منطقه تهران خیلی نقش داره و جای تشکر داره واقعا.

حالا یا بنزینشون مجانیه یا سه-چهار ساعت توقف ارزش دوباره استارت زدن نداره... چه میدونم.

جلوی در پارک که رسیدم یه اتوبوس جدید داشت گروهانش و پیاده میکرد. و دختر بچه هایی که نفهمیدم دبیرستانی بودن یا راهنمایی ای-!!!!!- واسه همون دو سه متری که از اتوبوس تا توی بهشت فاصله بود داشتند در حین هل دادن همدیگه چادر سیاها رو هم سرشون میکشیدن. راستش از صبح استرس داشتم که نکنه فضای پارک تو این یک سال و خورده ای که بهش سر نزدم شبیه حوضه علمیه شده باشه. بنابرین مثه بچه آدم دست و روم و شستم ومانتو و روسری مشکی پوشیدم و راه افتادم.

قبلنا تو پارک مانتو پانتو رو در میاوردیم . اما این دفعه احتیاط واجب این بود که شبیه بقیه باشم.... خلاصه روسری و پشت سرم گره زدم و حالا ندو کی بدو که البته هر دو سه متر یک بار باید یا مارپیچ میدویدم یا کلا قدم میزدم چون خورده بودم به یه دسته از این دسته های مدرسه ای.یادمه اولاش تو این پارک این وقت صبح فقط خانومای خونه دار و میدیدی که دارن بافتنی میبافن و غیبت میکنن و در عین حال آفتاب میگیرن یا خانومایی که با لباس ورزشی  داشتن لابد ورزش میکردن.

پرسنل پارک هم که مثه اعضای ابتکار دارما صغیر و کبیرشون یه جور لباس پوشیده بودن رسما فقط سوت میزدن. چون اگه تابستون نباشه و من و دختر خالم چمنهای پارک و با سواحل نین گوله خلیج فارس اشتباه نگیریم دیگه موردی واسه تذکر دادن و اوقات تلخی باقی نمیمونه!

اما نکته آموزنده توی این گردش علمی-تخیلی  برای من متلکهای دست اولی بود که از این چسقلی ها شنیدم. قبلنا همش فکر میکردم بدترین فاجعه ای که ممکنه تو زندگی یه آدم پیش بیاد رد شدن از یه کوچه تنگ و ترش همزمان با تعطیلی یه مدرسه پسرونه اس. الان تصحیح اش میکنم : مدرسه دخترونه و پسرونه نداره.

اول در حال دویدن به یه بچه 12-13 ساله برخوردم که موهاش و افشون کرده بود و با اینکه نصف جثه رفیقاش و داشت، معلوم بود سر دسته شونه. مانتوش از همونایی بود که اون دخترایی که گفتم تازه از اتوبوس پیاده میشدن پوشیده بودن.  از رو به رو می اومدن و معلوم بود همه ازش حساب میبرن. تا اومدم از کنارشون رد بشم طاقت نیاورد و گفت: خوشگله!!!! آبخوری کدوم طرفه؟

وای خدا! دختره قد نمکدون عمرا سی کیلو وزنش بود اما با چه اعتماد به نفسی و با لحنی که شبیه فحش دادن بود –نه مثه این خواهران زینب که گاهی مهربون میشن و به آدم میگن: خانومم... یا گلم... روسریت و درس کن!- به یکی که بیست سال از خودش بزرگتره متلک میپروند.

وقت نشد جوابشو بدم چون من ترمز و گم کرده بودم و دوستاشم داشتن غش غش میخندیدن. 50 متر جلوتر باز خوردم به یکی از این دارو دسته ها که دیگه راه نداشت به جز با دنده یک برم... آخه هم خیلی زیاد بودن، هم فکر میکردن پیست دو همون محل چادر زدنه و هم داشتن از رو به رو میومدن.سرم و انداختم پایین که یواشکی از کنارشون رد بشم اما صداشون یه بند به گوشم میرسید که همونطور که با خانومشون چونه میزدن که زیادتر بمونن به منم میرسوندن که: وا!!!!!!!! تو دیگه واسه چی میدویی؟... تو که لاغری... بدو که بهش برسی.... ورزش کن! ورزش خوبه!...

آخر صفشون با کمی فاصله دوتا خانوم معلم میاومدن که اونام البته نه خطاب به من اما جوری که من هم بشنوم میگفتن: یعنی اینم میخواد لاغر بشه؟...دیوونه اس بابا...

خداییش ملت شهید پرور روز به روز نکته سنج تر میشن . وگرنه از زیر اون کاپشن و مانتو که من پوشیده بودم چجوری میشد فهمید که پنجاه کیلو ام یا هفتاد و پنج کیلو؟

خلاصه که نیم ساعت دویدن شد بیست دقیقه قدم زدن بین راهپیمایان معظم و منم زودی سرو تهش و هم آوردم و پیچیدم به خیابون و حرصم گرفته بود که  اینا چی میخوان اینجا که پارک و به گه کشیدن... اگه میخواین پیک نیک کنین که باید برین تو باقالی ها- همون محل های سرسبز که بین درختاس... اگه هم میخواین ورزش کنین که با اینهمه بارو بندیل و با لشگر کشی نمیشه. اما بعد یادم افتاد که نه اینجا و نه هیچ کجای این سرزمین ملک بابای من نیست... ملک بابای هیشکی نیست. اگه ما غر میزنیم که کوه و جنگل و ساحل و پارک و خیابون و گاهی حتی خلوت خونه ها رو هم ازمون گرفتن و نمیتونیم با ظاهر آدمیزاد در هیچ کجای مملکت تردد کنیم. نباید یادمون بره که اونام  قد ما حق دارن که هر جور دلشون میخواد تو فضاهای عمومی- گیرم مخصوص بانوان باشه- رفت و آمد کنن و اصلا به ما مربوطی نمیباشه که زرت و پرت کنیم. دختر کوچولوهایی که یاد گرفتن به هر خانومی که شکل مامان و خواهرشون نیست میشه بی ادبی کرد، هم  ساکن همین تیکه از دنیان و تکلیف تربیتشون باید تو خونه معلوم بشه نه توی پارک و نه توی وبلاگ من.....والله .... این جا که وبلاگ زیتون نیست

الان انقد از این سخنرانی آخر خودم جو گیر شدم که میخوام برم یه مایو اسلامی بخرم  واسه شنا... شایدم برم روسری بپوشم جلوی کامپیوتر که میشینم.

راستی، یه متلک جدید یاد گرفتم از بچه ها ی تو پارک. اگه یکی ازتون پرسید: ساعت چنده؟.... بگین: یه ربع به گوز بنده!

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()