ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸
 
گفتم"خوشحالم" اما واقعیت نداشت،آنقدر غمگین بودم که به زحمت میتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم.
"وقتی آخرین بار پیشت اومدم و بهم گفتن مریضی، میخواستم ازت بپرسم میخوای با من ازدواج کنی.نمیدونم چطور این فکر بی معنی به ذهنم رسیده بود.مطمئنا جواب میدادی نه،میخندیدی یا عصبانی میشدی، ولی من خیلی ناراحت نمیشدم. اون چه که ناراحتم کرد این بود که فهمیدم داری بچه دار میشی. که تو با این چهره، با این موها، با این صدا بچه دار میشی و شاید به اون علاقه مند بشی. شاید یواش یواش آدم دیگه ای بشی. اونوقت من برای تو چی میتونم باشم؟ زندگی من تغییری نمیکنه، من همچنان به کارخونه میرم، تابستون توی رودخونه شنا میکنم و کتاب هام و میخونم. یه زمانی همه اش خوشحال بودم، از نگاه کردن به زنها لذت میبردم. دوس داشتم توی شهر بچرخم و لذت ببرم و در همین حال به خیلی چیزها فکر میکردم و به نظرم میومد خیلی باهوشم. دلم میخواست از همدیگه بچه داشته باشیم. اما هیچوقت بهت نگفتم چقدر دوستت داشتم. ازت میترسیدم. چه داستان احمقانه ای"
..........................
از داستان بلند " جاده ای که به شهر میرود" از ناتالیا گینز بورگ
پ.ن:
خیلی وقت بود به همچین نویسنده ای بر نخورده بودم. اگه یه کتاب از داستانهای کوتاهش و بخونین میفهمین من چی میکشم
 دو سه روز پیش رفتیم کتابفروشی محبوبمون تو محلهء سابق" کتابفروشی انتشارات طرح نو". چهار تا کتاب خریدیم با نهایت دقت!!!!! که فقط یکیش ارزش خوندن داره.. حالا میگم چرا
¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()