ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

قسمت اول - .: نقطه آبي :.

جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۳
قسمت اول

به چشمهای خودم خيره شده بودم!...به اوون چشمهای وحشی و نيمه باز و سياه.

مثل اينکه ديداری بين من و خودم جايی بيرون از آينه اتفاق افتاده باشه.نميدونم تو چن ساله بودی...نميدونم تو چرا به من زل زده بودی...نميدونم من چرا به من زل زده بودم.

دلم ميخواست پشت اون چشمای گستاخ و بيحيات دلت مثه دل گنجيشکای ترسو توی سينه ت بلرزه.دلم ميخواست از من مهربونتر باشی!

حس شگفتی بود:من گير خودم افتاده بودم.همينطور تو چشمای تو خيره بودم...تو چشمای خودم و نميدونستم شاکی ام يا متهم.

درست مثه اينکه دو نفر تو يه خونه پنهونی رفت و آمد کنن و هر کدومشون سعی کنه اونيکی از وجودش با خبر نشه....بعديه لحظه... يه جايی مثلا سر يخچال يا جلوی آيينه يا تو پله ها, رو به روی هم....

و دقيقا حس اون لحظه اينه:آدم هم بيرحمه هم ترسو,هم متآجبه هم متآسف...

۰

۰

من و تو هم سالها با هم تو اين خونه رفت و آمد ميکرديم...توی مرجان! چطور شد که

يهو تصميم گرفتی از من بيای بيرون و روبروم بايستی و اينجوری صاف تو چشام زل بزنی؟!

۰

۰

اونجوری که تو بهم زل زده بودی نميدونستم بايد حمله کنم يا فرار.... ميدونستم توی اون لحظه ها تو هم مثه من هزار تا راه و ميرفتی و بر ميگشتی.آخه تو باهوشترين دختری بودی که من ديده بودم .... فقط خاطره نداشتی...نميتونستی چيزی رو به ياد بياری چون همين الان به دنيا اومده بودی.....................

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()