ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۳
 

چه، کسم من، چه کسم من که بسی وسوسه مندم

گر از این سوی کشندم...

گر از آن سوی کشندم

*

صد سال پیش، یه جایی تو سال بلوای عباس معروفی، یه چیزی خوندم راجع به یه سرباز روس که انگار موقع شورش و بلوا تو شهر دستگیر شده بوده، به جرم تجاوز به یه دختر مسلمون گرفته بودنش...

هر پای اون رو به یه اسب بسته بودن و اسب ها رو توی دو جهت مخالف هی کرده بودن و ... هیچی دیگه، یارو پاره  شده بود! مثل کاغذ مثلا! یادمه تا مدت ها اون صحنه به طرز آزار دهنده ای تو خواب و بیداری جلوی چشمم بود... یه پسر لاغر و دراز کک مکی، با لیاس سربازای جنگ ویتنام و موهای خاکی که کشون کشون تا میدون وسط یه شهر، یا دهاتی تو غرب ایران، آذربایجان میارنش و می بندنش به دو تا اسب... سربازه  به یه زبونی که ما نمی فهمیم، التماس می کنه، شایدم داره فحش می ده، یا یکی رو که ما نمی شناسیم صدا می زنه! ... بعدا اونقدر از دو طرف کشیده می شه که ...

این روزا، با این همه گرفتاری و فکرای جورواجور، دقیقا احساس اون سرباز رو دارم، البته چند لحظه قبل از پاره شدن... دارم فکر می کنم چه جوری یه راهی پیدا کنم که دیگه فکر نکنم؟ به پایان نامه مثلا... که نه دسترسی شو دارم، نه وقتش رو، نه غیرتش رو که یه حالی به اوضاع آشقته اش بدم، نه روم می شه به دکتر اردلان بابت تاخیرم توضیح بدم...

از اون طرف شهرداری شهریار می سوزونتم که بعد از صد سال تازه بهم گفتن بیا برگه استعلام پر کن که چندرغاز دستمزد طراحی تو بدیم...

از اون طرف فکر اداره کچلم می کنه، اون جا اگر یه لجظه ام فرصت سر خاروندن پیدا کنی فکر کارای عقب مونده، ترتیبت رو می ده!

کاری که ازم می خوان، کار یه راس معمار نیست، کار یه گله معماره! اون هم معمار راست راستی، نه من جوجه که هنوز فرق سنگ و آجر رو نمی فهمم!

بعد از اون می رم دنبال خونه، فکرای جورواجور واسه خونه های جورواجور که تو جاهای جورواجورن و لابد راه های جورواجور که واسه رسیدن به محل کارم باید کشف کنم.

بعد که مثل سگ پاسوخته، خودم رو می کشونم تا خونه، تازه فکر این دختره، که همچنان داره کتک می خوره و به هر قیمتی هست، باید یه جایی قایمش کرد و این یکی دوسال پایان نامه که باید صرف فداکاری و نگهداری از دختر مردم بشه...

خلاصه این فکرا دارن من رو از هر طرف می کشن...

 

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()