ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

جوانان و امر خطیر ازدواج! - .: نقطه آبي :.

سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧
جوانان و امر خطیر ازدواج!

آخ که چه حالی میده که صبح زود با زنگ تلفن خوشگل ترین و جذاب ترین و باهوش ترین پسر دنیا از خواب بیدار بشی که داره واسه  چندمین بار از تو خواستگاری میکنه و هی از اون اصرار و از تو انکار!... وتازه این دفعه کلی پیشنهاد جدید و راه حل های هوشمندانه داره واسه از سر راه برداشتن رقیب که همین شوهر بیچارهء من باشه:

-الو! مهسا!... حالت خوبه؟(یکی از اون پشت گفت بگو حالت خوبه!) ... مهسا! ببین! من یه فکری کردم!

:الهی من قربون خودت و اون فکرات برم عزیزم! (اینو من گفتم!)

- میگم... من و مریم میخوایم بریم خونهء ما ، من اون شمشیر بزرگه رو ور دارم مریم ام شمشیر آتشین و ورداره بعدش وقتی عمو وحید اومد خونه... ما بیایم اونجا ... بزنیم عمو وحید و درب و داغونش کنیم و بندازیم اونور!

:خیلی فکر خوبیه جیگرم! اما کدوم ور؟

- اونور دیگه! بندازیمش بیرون...

:حالا حتما لازمه عمو وحید و درب و داغون کنیم آخه؟

-آره... آخه اون نمیذاره من با تو ازدواج کنم... آخه من میخوام دوماد ه تو بشم! میخوام برات لباس عروسی ام بخرم با شلوار و همه چی ام بخرم!

:آخه اگه تو به این زودی بیای عمو وحید و بکشی که من نمیتونم باهات ازدواج کنم، تو هنوز خیلی کوچولویی ( مواظب باشین هیچوقت به مردی که عاشق شماس نگین کوچولو!).... تو باید اول بزرگ بشی بعدا با من ازدواج کنی

-من الان خیلی بزرگ شدما!(به جون خودم الان رو پنجه پاهاش وایساده و اون دستش و که آزاده تا جایی که میتونه برده بالا که قدش کش بیاد!)

یکی از پشت تلفن به خواستگارم هشدار میده که زیاد مزاحم من نشه، فک کنم مریم یا همون همدست قاتل یا همون مامان من و مامان بزرگه دوماده!

:به مامان مریم بگو من مزاحم مهسا نیستم عزیزم!

- مهسا میگه من مزاحم خودم نیستم عزیزم! (جای تشکر داره واقعا که انقد منظور آدم و خوب میگیرن این خواستگارا!)

-حالا من عمو وحید و درب و داغون میکنم بعدش بزرگ میشم باهات ازدواج میکنم..

(همش وعده وعید!)

:باشه پس یه عالمه غذا بخور که زود بزرگ بشی... باشه؟

- نه!!!!!!!! (تقریبا جیغ میزنه!) همش یه عالمه صبونه مبونه خوردم!

: پس هر وخ اندازه من شدی بیا که با هم ازدواج کنیم، باشه؟

-اگه تو با من ازدواج کنی من میرم سرکار و برات یه عالمه چیز میز میخرم ( فک کنم در این لحظه عاشق دلخستهء من یه کمی به حرف خودش فک کرد و دید همچین کار آسونی ام نیست چیز میز خریدن، چون بعدش لحنش یه کمی محتاطانه تر شد)... حالا بعدا! هر وخ بزرگ شدم...

:باشه گلم!‌من منتظرت میمونم

-خوب ... خدافظ!

و گوشی و پرت میکنه و میدوه میره نینجا بازی کنه احتمالا با مامان مریمش! آخه اون ادعا میکنه که یه نینجای پیاده اس! (من که نمیدونم فرقش با نینجای سواره چیه)

پ.ن:

حالا هی بشینین بگین جوونای این دور و زمونه به فکر ازدواج نیستن و از زیر بار مسئولیت در میرن و اینا... این ایلیا که خواستگار منه _و در ضمن خواهر زادهء منم هست_ همش چهار سالشه اما شدیدا به فکر ازدواجه!‌تازه قبلا هم یه بار با راپونزل و یه بار وقتی شرک بوده با فیونا ازدواج کرده اما انگار الانه از هم جدا شدن...

همین دیگه

 

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()