ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧
 

قدیما که هر سه شنبه میرفتم فرهنگسرای اندیشه جلسه شعر و اینا یه دختره اونجا بود به اسم ماریا علمداری که الان هیچ چیز خاصی ازش یادم نیست..  از این آدمایی بود که من دوس دارم، کم رنگ و بی حاشیه و خلاصه سرش به کار خودش بود. از این تیپا که نمیفهمیدی کی اومد و کی رفت یا اصلا اومده امروز یا نه... آدم کاردرستی بود از دور .. اما چی باعث شده من همین یه اسم و  یادم بمونه ازش؛ یه بار یه شعری خوند که یکی دو جمله اش این بود:

آیینه پاک میکنند...

خواب دیدگان خوابزده، 

خیال میکنند خوشحال میشوند

عین حکایت ما و عیده.... نه؟ اصلا  اومدم اعتراف کنم که همیشه از عید نوروز بدم میومده.... همیشه از دید و بازدیدهای زورکی ... از خلوتی صبح روز اول سال... از تنگ پرآبی که قتل گاه ماهی قرمزای بیچاره اس... از خوراکیای تکراری و تعارفات تکراری... از پوشیدن لباس نو به شکلی که شدیدا تابلو باشه ... از عیدی گرفتن...از تحمل یه ربع و نیم ساعت فضای سنگین تو خونه آدمایی که یه بار در سال میبینی شون و از هرچی به عید مربوطه بدم میاد... مسخره تر از همه باغای کچل و بی رنگ و رویی که عمرا نصف قشنگی تابستونم ندارن اما باید سیزده به در و اونجا بگذرونی.

تنها قشنگی عید واسه من تخم مرغ رنگیهای عزیز بود که حتی اگه یه سال مسافرت بودم و نمیرفتم خونش واسم میفرستاد، اونم که دیگه اینجا نیست. راستش بد جوری به همه آدمایی که هنوز مادربزرگاشون و دارن حسودیم میشه، اونقد که فک کنم کینه شون و به دل گرفتم.

همین دیگه... حالم گرفته شد یادم رفت چی میخواستم بگم.

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()