ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

شنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٥
 
شب کنسرت پینک فلوید اتفاق افتاد. من ١٧۶ دلار پول بلیط ندادم واسه اینکه عاشق پینک فلوید هستم و یا اصلا سر از کارشون در میارم، این پول و ندادم که تو راه کنسرت باز من و اون دعوامون بشه و مثل دو تا حیوون تو ملاء عام دوباره به هم چشم غره بریم و زیر لب فحش بدیم. اینکارو کردم چون دقیقا از اینکه از پینک فلوید چیزی نمیدونم احساس شرمندگی میکردم و خواستم برم ببینم ملت چرا انقدر طرفدار اینان. بالاخره تموم شد.. آخر ماهها بالا پایین کردنهای پرتنش، تحقیر و توهین کردن، داد و بیداد و عذاب وجدان و ترس از تنهایی بعدش، امشب بود. تو چشمهای هم نگاه کردیم و هی پشت سر هم تایید کردیم که حالمون داره از این زندگی و این رابطه به هم میخوره و خداییش دیگه ارزش کش دادن نداره. یه جوری تکرار و تاکید میکردیم انگار کسی که آخرین بار این حرف و بزنه برنده س! من از صبح که خیر سرم از دویدن تا ته خیابون upper canada برگشتم، تا همین الان لنگ چپم درد میکنه و یه جور بدی اسپاسم شده. البته که قبل از اقدام به دویدن با دوست متخصصم مشورت کردم و البته که باز هم مثل خر، کار خودم و کردم.. خیلی بیشتر از اونی که واسه اولین جلسه مجاز بودم دویدم. میگم لنگ چپ.چون پای چپم از اولین نقطه ای که این عضو از عضو بالاییش جدا میشه و واسه خودش هویت مستقل پیدا میکنه، درد میکنه.. از همون جایی که پاهای پلاستیکی عروسک و میتونی از بدنش جدا کنی. این تشبیه خیلی کاربردی رو از لحظه ای که گفت دیگه نمیخواد با من زندگی کنه و حتی کنسرت هم نمیاد با خودم چند مرتبه تکرار کردم.. انگار که از این نکته سنجی خودم خوشم اومده باشه. وسط راه قهر کرد و گفت اصلا کنسرت هم نمیاد. گواهینامه من و بلیط مترو رو داد دستم که بتونم بعد از کنسرت تنهایی برگردم خونه. چون قبلش تو خونه این فکر بکر به سرمون زده بود که کیف برنداریم .. کلی من بمیرم، تو بمیری خرج برداشت تا بعد از آخرین ایستگاه پیاده به سمت سالن کنسرت راه بیفتیم و توی راه، زیر پل قطارهای Go Bus, اونجا که آب بارون کف پیاده رو جمع شده بود، صرفا از سر انجام وظیفه علف بکشیم و غرغر کنان خودمون و به اونجا برسونیم. از کنسرت پینک فلوید چیز زیادی دستگیرم نشد چون همش خیالم پرواز میکرد اینور و اونور.. یه بطری آب و هم رو سر پیرمرد صندلی جلویی خالی کردم. طفلک تنها نگرانیش این بود که اینی که رو سرش ریختم حتما آب بوده باشه نه مثلا آبجو. تو آنتراکت فهمیدم که لنگ چپ و کلا به فنا دادم و کاملا مثل معلولها راه میرفتم. اون زیر بغلم و نگرفت.. وانمود هم نکرد ایرادی نداره که من دارم اینجوری قدم مورچه ای راه میرم. به جز اینها برای من ناراحتم هم بود.. فک کنم. این اخم و تخم از لنگیدن من بعد از اینکه مطمئن شدیم هیچ کدوممون حوصله ی بقیه کنسرت و نداره، من و به اونجا رسوند که ازش بخوام معطل من نشه و من یواش یواش تا ایستگاه مترو میرم، دو سه تا قطار بعد از اون و میگیرم و میام خونه. معلومه که دوباره دعوامون شد.. معلومه که گفت حالش از این حرفای من به هم میخوره. تو راه برگشت تو قطار، برای اولین بار هیچ با هم حرف نزدیم. حتی ادامه ی دعوا.. انگار هر دومون میترسیدیم اگه این سکوت خبری رو بشکنیم، دوباره بیفتیم تو رودرواسی و شیش ماه دیگه این شکنجه رو طول بدیم. با هم حرف نزدیم.. حتی به هم نگاه نکردیم. کنار هم نشستیم و به روبرو مون زل زدیم. رو بروی ما، ایستاده، تکیه زده به در، یه دختر و پسر تقریبا همسن من و اون بودن. دختر انقدر چاق بود که وقتی وارد شد فکر کردم باید صندلیم و بهش بدم چون حس کردم خیلی باید سخت باشه براش ایستادن. بیشتر که نگاش کردم بد جوری نظرم عوض شد.. با دوست پسرش که حرف میزد پر از شور و انرژی بود. سیاه پوست بود و موهای فلفلی کوتاه داشت و اگه به خاطر صداش و حرکات دخترونه ش نبود، نمیتونستم حدس بزنم دختره. وقتی که حرف میزد و تو چشمای پسر نگاه میکرد و تو بغل اون جا میشد، از خیلی دخترای دیگه دخترونه تر و لوند تر بود. کفشهای ایمنی پاش بود و از گرد و خاک و گچی که روش نشسته بود میشد فهمید کارگر ساختمونیه. کفش های پسر هم همینطور. دوست پسرش یه موجود غول پیکر سفید بود با موهای نارنجی. با عینک و نیمه کچل و پیرهن آبی با یقه ی باز. خیلی هم چاق.. با هم که حرف میزدن با یه لذتی تو چشمهای دختر نگاه میکرد که انگار هر چی و میخواسته الان تو بغلش داره. گاهی واسه تایید حرفای دختر بازوی چپش و دور اون تنگ تر میکرد و موهاش و میبوسید.. یه جوری که انگار یه بچه رو که خودش و برات شیرین کرده میبوسی. یه جوری که هم یعنی من هوات و دارم و هم یعنی خیلی کیف کردم از این چیزی که الان تعریف کردی. از دست راستش کیسه های خرید Walmart آویزون بود. نمیشنیدم چی میگن.. نمیخواستم بشنوم. فقط یه جا از دستم در رفت که پسره داشت در جواب دختره میگفت: تو نبوغ خودت و تو یاد گرفتن چیزها داری، من نبوغ خودم و... این و عین آدم و بی نفرت گفت و بعدش دوباره شروع کردن به جیک جیک و سر در آغوش هم بردن. به ایستگاه قبل از ایستگاه خودمون که رسیدیم، دهن وا کرد؛ ⁃ این دوتا رو دیدی؟ :همون چاقا؟ ⁃ آره روبرومون :آره حواسم به اوناس.. ⁃ دختره این واقعا؟ بهش نمیخوره دختر باشه! :دختره.. اینا که انقد چاقن، چون هیکلشون یه دست میشه نمیشه فهمید ممه دارن یا نه. ⁃ قیافه ش هم آخه خیلی زشته : زشت نیست مثل پسراس ⁃ فقط صداش مثل دختراس.. خیلی زشته.. نمیخوره بهش دختر باشه. : کارگر ساختمونی هستن. تا این موقع شب سر کار بودن..راحت میشه حدس زد هیچکدومشون انتخابای زیادی نداشتن، اما خوشحالن. ⁃ اینا دارن میرن خونه بکنن! پسره همش داره این حرفا رو میزنه.. چجوری میخواد این و بکنه؟ خیلی زشته! : به چشم پسره این الان خوشگل ترین دختر دنیاس.. رسیده بودیم به ایستگاه یورک میلز. باید پیاده میشدیم. پشت سرمون صدای دختر و پسر و میشنیدم. یکی شون گفت باید بزرگ فکر کنیم! اونیکی شون تکرار کرد؛ آره باید بزرگ فکر کنیم. من لنگ لنگون به پله برقی رسیدم بودم و فکر میکردم؛ دیگه چقدر بزرگ؟ بعد به این فکر کردم که بالاخره وقتشه با اون ترس بزرگ تنها شدن در تونتو روبرو بشم. وقتشه اون حرفی رو که هشت، نه ماهه هر روز با خودم تکرار کردم، بالاخره جدی بگیرم.. وقتشه این شکنجه راس راسی تموم بشه و جاش و بده به یه سری ترس و شکنجه جدید از جنس دربدری و بی پولی و بیکاری و افسردگی. یه وقتایی اون بیرون خیلی ترسناکه، اما خونه هم جای موندن نیست.
¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()