ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

جمعه ٢ بهمن ۱۳٩٤
 

-الو بهروز..

:سلااااااااام!

-سلام الاغ!.. خوبی؟

:من خوبم.... بی تربیت... تو خوبی؟

-من خیلی خوبم. زنگ زدم که اولا ازدواج مجددت و تبریک بگم و بهت یاداوری کنم که دفعه ی بعد حتما باید با من ازدواج کنی. دوما اون بومهای صد در صد و چهل من سی ساله داره خونه ی بابات خاک میخوره! لطفا اونا رو بفرست بیاد دهن من و وانکن!

:نه به خدا ایندفعه میفرستم ولی فقط یه لحظه برگرد به اون اولا که گفتی.. خیلی خوشم اومد.

-ببین من همین سالی یکبارم که ازت پی اون تابلوها رو میگیرم خیلی بهم فشار میاد. تو رو خدا یه کاری نکن هر روز مجبور باشم صدات و بشنوم.

-حرف و چرا عوض میکنی؟ نگفته بودی میخوای زن من بشی؟

:من نباید بگم که خره! مردا میرن خواستگاری زنا.

: ای بابا.. هر روز یه چیز جدید مد میشه...حالا دفعه ی بعد

- قول دادیا؟

: نه تا تو لباس بپوشی منم طلاقم و گرفتم اومدم... دم محضر ببینمت یا بیام دنبالت؟ بیام دنبالت بهتره نه؟ ولی خودت بیای زودتر به هم میرسیم...

- باشه پس فقط قبلش گوشی و بده من به نازنین هم تبریک بگم.

-:باشه - الوووووو (دادمیزند) ... بیا تلفن ( داد میزند)

( صدای زنانه از یک طرف دیگر خانه)

کیه؟....

- یادت نره گفتی زن من میشیا! هر کی زیر حرفش بزنه!

 کیه؟.... (صدا از همان فاصله و با همان فریاد)

- عشقم! - وا... صدای سوم به گوشی نزدیکتر میشود و به طعنه میخندد: مهربون شدی.. -  تو رو نمیگم که ! ...میگم عشقم پای تلفنه!

- آه.. سیمینه؟... (صاحب صدای صدای سوم به صاحب صدای مردانه رسیده است)  وشی و بده ببینم..

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()