ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

جمعه ۱٠ خرداد ۱۳٩٢
 

دیشب یه خواب عجیبی دیدم. خواب مردن خودم و

لحظه مردنم یا شاید روزای مردنم نزدیک بود. البته ظاهرا هیچ مریضی نداشتم. مامان من و برده بود بهشت زهرا که تحویل مرده شور خونه بده. حتی توی خواب هم واسم عجیب بود که آدمی رو که هنوز زنده اس، بدن دست مرده شور

بهشت زهرا یه مجموعه عظیم اداری بود با راهروهای بی انتها و پر از جمعیت. یه سالن گنده هم بود که مخصوص شستن مرده ها بود. یه عالمه آدم زنده صف کشیده بودن روبروی یه سکویی که روش مرده میشستن، همه شون هم در انتظار مرگ .
آدمها به نظر سالم میومدن اما لابد یه مرضی داشتن که مرگشون انقد نزدیک بود. من
رفتم جلوهای صف که با دقت ببینم –آخه همه داشتن تماشا میکردن-

در واقع هیچ صفی درکار نبود. اسم آدمها رو خودشون از روی یه سیستم نوبت دهی پیج میکردن.. اون آدمها فقط صف کشیده بودن که تماشا کنن چند دقیقه بعد چی قراره به سر خودشون بیاد.

مرده شور –واسه اونهمه جمعیت- فقط یه زن بود.یه زن جوون که مقنعه مشکی سرش بود و چادرش و بسته بود دور کمرش. مرده ها رو که البته هنوز زنده بودن میخوابوند و میشست و بسته بندی میکرد. پشت سرش، مثل کارتونهای پر از جنس توی یه انبار، مرده چیده شده بود. بسته بندی هاشون با هم فرق میکرد.. مثل ملافه های
سفید و رنگی.

من و مامان رفتیم جلوتر. من همش بی تاب بودم که چرا اسم من و صدا نمیکنن.. نمیدونم که عجله داشتم بعدش کجا برم. فک کنم هنوز این جریان و جدی نگرفته بودم . حتی ناراحت هم نبودم. اصولا کسی تو اون سالن بزرگ ناراحت نبود. همه انگار مسخ شده بودن.

وایسادم ور دست خانوم مرده شور. یه مرده رو گذاشتن روی میز کارش و اون شروع کرد. لامصب مثل ماشین های توی کارخونه بود، تند و تند کار میکرد.

بهش گفتم اینا که زنده ان؟!.. یه آمپول هوا بهم نشون داد و همون لحظه فرو کرد تو گردن مرده هه- ینی همون زنده هه- گفت: الان میمیره .همه این کارا رو با بی رحمی انجام نمیداد. خیلی راحت و یه کمی اداری.. حتی با کمی مهربونی! به مامان گفتم: حالا چیکار میکنه؟ گفت: چشماشون و در میاره.. مامان خیلی راحت این حرف و زد. گفتم: از کاسه؟!.. دهنم از تعجب داشت پاره میشد. گفت: آره دیگه! با بی حوصلگی جواب میداد. انگار من خیلی خنگم که خودم اینارو نمیدونستم.

پرسیدم:واسه چی؟ گفت: چون چشم زود فاسد میشه. مغزاشونم درمیاره

راس راسی زنه داشت همین کارو میکرد. با یه چیزی مثل تیغ موکت بری. تند و تمیز. بعدم جنازه رو کادو پیچ میکرد وردستهاش ببرن بندازن رو اونیکی جنازه ها.

کم کم داشت نظرم عوض میشد. نترسیده بودم اما غمگین بودم. از مامان پرسیدم: ما همه راهها رو رفتیم؟ مطمئنی که من خوب نمیشم؟ مامان جوابم و نداد.انگار دیگه حوصله من و نداشت.

اسم من و خونده بودن اما من به صرافت این افتاده بودم که هنوزم میتونم زنده بمونم. یهو خودم و دیدم که خوابیدم زیر دست قصاب.. یا همون غسال. بهش گفتم: میدونین چیه؟ من فکر میکنم هنوز میتونم زنده بمونم.. اما غسال با عجله سوزنش و تو گردنم فرو کرده بود. با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: دیگه تموم شد. بهت هوا تزریق کردم! انگار عادت نداشت مرده ای باهاش چونه بزنه.. گفت: اینهمه جمعیت و نمیبینی؟ بخواب بذار بشورمت کار دارم.

من فورا دستم و گرفتم رو جای آمپول. راستش شک داشتم قبل از اینکه با تیغ بیفته به جون چشمام کاملا مرده باشم.. از دردش میترسیدم . گفتم: ما نظرمون عوض شده، میخوایم بازم تلاشمون و بکنیم. با بی حوصلگی گفت : پس زود باش روش یخ بذار...اینجوری به جای هوا یه کم آب وارد خونت میشه. گفتم: خوب یخ بدین بهم.
گفت: من؟! من که نمیتونم . برو از اون پیرمرده بگیر

تندی پریدم از تخت مرده شوری پایین.. مامانم دنبال من راه افتاد همون نزدیکا یه پیرمرد قراضه بساط داشت.چنگ زدم و از توی بساطش یه مشت یخ قالبی برداشتم گذاشتم رو جای سوزه اون زنه،بعدش حس کردم یه چیز سفتی وارد رگم شد. مثل اینکه یه کپسول آنتی بیوتیک و به جای دهن از گردن خورده باشی!

اما به خیر گذشته بود. من و مامان راه افتادیم و از بهشت زهرا اومدیم بیرون

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()