ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱
استدلال منطقی درباره ظرفیت دوست داشتن

سه روز شد که نگارین من دگرگون است

شکر ترش نبود آن شکر ترش چون است؟

.

.

.

نتیجه میگیریم که نگارین مورد نظر تنها دو روز برای ترشرویی فرصت داشته. میگین نه؟ نیگا کنین:

"یک" روز شد که نگارین من دگرگون است

تابلوست که یک روز علاوه بر برهم زدن وزن، کلا ارزش گفتن و به رو زدن هم نداره و اصولا هر کسی حق داره یک روز دگرگون باشه. به جایی هم بر نمیخوره

 

"دو "روز شد که نگارین من دگرگون است

اولین باری که دگرگونی رسمیت پیدا کرد اینجا بود! یعنی بعد از دو روز. پیداست که یه خبرایی هست و نگارین شاعر داره میره که طاقچه بالا بذاره ولی دردش به جون شاعر، چاکرش هم هست

 

"سه "روز شد که نگارین من دگرگون است

اینجاس که شاعر عاشق داره راس راسی نگران میشه!!! به نگارینش میگه : آخه شیکر! چته؟ قربون اون اخمت برم من چرا ناراحتی؟ (قدیما به ناراحت میگفتن :ترش!)

اما وای به اون روزی که نگارین من کارو برسونه به روز چهارم و پنجم و شیشم و... به این مصرع بیریخت دقت کنین:

"چهار" روز شد که نگارین من دگرگون است

چهار روز نه تنها وزن شعر و لگدمال میکنه، بلکه حوصله شاعر و عاشق و اینا رو هم سر میبره و نگارین مورد نظر احتمالا بعد از چهار پنج روز ترشرویی رسما تبدیل به ترشی میشه و کلا از لیگ نگارین جماعت بیرونش میکنن

نتیجه گیری منطقی اینه که:

اگه شانس آوردی و یه حمال بخت برگشته ای از تو خوشش اومد و بنا کرد با تو عشق و عاشقی کردن، پلیز بیشتر از سه روز طاقچه بالا نذار، به خاطر خودت میگم

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱
Being the other woman

تقدیر این عروس جنازه بودن چرا دست از سر من بر نمیداره؟

تقدیر این زن دیگه بودن....

چرا پا به هرجا که میذارم، خونه یک عشق دیگه اس؟

خونه من کجاست؟

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱
 

یه روزایی هم هست که میترسی صبح سرت و از زیر پتو بیرون بیاری. میترسی چشمات و  به روشنی روز باز کنی. میترسی از بلایی که قراره به سرت بیاد.

یه روزایی هست که دلت میخواست هرگز شروع نمیشدن چون میدونی قراره تمام اون روز با خودت حرف بزنی و مثل دیوونه ها به در و دیوار خیره بمونی... حواست هست که قراره در طول روز  مدام یه غمی به قلبت شلیک کنه... و تو قلبت و میشناسی. تحملش رو میدونی... از زخماش خبر داری.

یه روزایی هست که قراره با اولین نفسی که تو صبح میکشی اندوه و مثل یه دود غلیظ مرگبار تو ریه هات بفرستی

تو ولی از این روزها زیاد دیدی دخترک هزار ساله!

تو روزهای بدتری رو هم گذروندی. بلند شو و سرت و از زیر پتو بیرون بیار.. امروز هم میگذره

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()