ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
همینجوری

 موشه طفلی، فقط هیچ کاری نداشت....

                                             آخه عاشق شده بود!

 

نتیجه گیری فلسفی:

زنده یاد بیژن مفید معتقد بود که عاشقی شغله! منم فکر میکنم که هست. خیلیا تو این مملکت فکر میکنن شاعری هم شغله!... تازه هستن کسانی که فیلسوف ها رو هم جزو صاحبان مشاغل میدونن. اونوقت شما به من بگین تو مملکتی که هر کی از ننه اش قهر میکنه یا شاعره یا عاشقه یا فیلسوف، آمار بیکاری چی میگه؟

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

اونوقت اون شوهر من بود. با اون موهای قرمز و صورت کک و مکی و دست و پای سنگی. با اون پیرهن و شلوار سفید با راههای آبی که سر آستینهاش توری دوزی بود.

اونروزا ما هم قد هم بودیم. مدارکش هم موجوده.ما خیلی جوون بودیم. تقریبا دوساله. آخه تو شهر ما دخترا رو خیلی زود شوهر میدن. البته من اعتراف میکنم که کسی از ازدواج ما خبر نداشت.. حتی جایی ثبت نشده بود. زندگی مشترک ما تقریبا از لحظه ای شروع میشد که بقیه میخوابیدن. این یه ارتباط مخفیانه بود. به جز این در طول روز اون فقط عروسک من بود. به ناخوناش لاک میزدم. موهای پرپشتش و شونه میکردم و براش چای میریختم. کسی از نگاههای پنهانی که زیر چشمی رد و بدل میکردیم خبر نداشت.

البته یه بار پیش اومد که دو سه روز رفتیم محلات با عزیز و بقیه.. اونوقت مامانم یادش رفت عروسک من و برداره و من رسما دو سه روز مریض شدم. دلم براش تنگ شده بود یه جور ناجور.. همش نگران این بودم که الان داره چیکار میکنه. الان راجع به من چی فکر میکنه... و همش میترسیدم نکنه بقیه بو برده باشن که اون شوهر منه و وقتی برگشتیم خونه از من بگیرنش. اخه من هنوز واسه شوهر کردن خیلی جوون بودم.

گاهی ام پیش میومد که مثلا کل روز و پیشش نبودم. بعد شب که میومدم خونه یه جورایی سر سنگین شده بود. بعد من شروع میکردم به اصرار و التماس که به کی به کی.. من خونه دایی اینا بودم یا مثلا خاله اومد از مهدکودک من و برداشت و تا شب هیشکی نیومد دنبالم.

شوهرم من و زیاد میبوسید. همیشه نگرانم بود. گاهی وقتا مریض میشد و من مثل پروانه دورش میچرخیدم. گاهی ام من مریض بودم و اون دیوونه میشد. دوست داشتم اونجوری که نگران من بود.

شوهرم میرفت سرکار.. میرفت جبهه. اما نه مثل بابام که گاهی چند ماه از جبهه برنمیگشت. شوهرم هر شب از جبهه یه راست میومد خونه. بعضی شبا گلوله خورده بود. بعضی شبا مرده بود.

ما با هم دعوا هم کم نداشتیم. اما راستش من همه اون دعواها رو عمدا راه مینداختم و خودش هم خوب خبر داشت. همه حالش به این بود که بعد از دعوا چجوری ناز من و میکشید و لوسم میکرد. شوهرم خستگی سرش نمیشد.

اونجا همیشه یه عروسک دیگه هم بود. یه عروسک با موهای مشکی بلند که مادرجون برام خریده بود. همه اینا قبل از اینکه من به دنیا بیام اومده بودن به خونه ما و لابد منتظر من بودن. اما کسی چه میدونه وقتی من نبودم بین اون مومشکیه و شوهر من چی گذشته بود؟

کلا چشم دیدن اون دختره قد بلند خوشگل و نداشتم. اون از روز اول رقیب بود! پس همیشه گوشه موشه های اطاق افتاده بود تا خواهرم به دنیا اومد و خودش و انداخت به اون. رسما شد عروسک خواهرم. اما من اصلا بهش اهمیت نمیدادم. من عشق مو نارنجیه کک و مکی خودم و داشتم که با اون چشمای درشت عسلی و اون مژه های جارو مانندش به من خیره میشد... و یواشکی جوری که مامان نشنوه بهم میرسوند که : قربونت برم خانومم! آماده شو شب میخوام ببرمت پارک! پشمکم میخریم و همه اسباب بازیها رو هم سوار میشیم. فقط به کسی نگو!

من به کسی نمیگفتم... نمیخواستم زندگی مشترکمون به خطر بیفته. لابد تا چند سال بعد که من کم کم بزرگ شدم و  عشق اون کم کم تو قلبم کم رنگ شد.

آخرین بار همین یه هفته پیش دیدمش. از مامان پرسیدم کجاس؟.. اونم رفت از بالای کمد دیواری برام پیداش کرد. یه سی سالی میشد که دیگه زن و شوهر نبودیم. من خیلی پیر شده بودم و اون هم نمیتونم بگم تکون نخورده بود.... دوتا پا نداشت.

فک کنم دیگه بعد از رفتن من  یه راست رفته بوده جبهه. رفته بوده که تو صدای تیر و ترکشا غم دوری من و کلا از یاد ببره. بعد از اینکه جفت پاهاش و روی مین جا گذاشته فرستادنش خونه. گفتن تو دیگه به درد اینجا نمیخوری. طفلی چه زجری کشیده تنهایی اونهمه سال بالای کمد دیواری

میخوام بیارمش خونه. بهش برسم. حالیش کنم که دیگه سرم به سنگ خورده. یه کاری کنم بفهمه که هیشکی واسه من قد اون عزیز نمیشه ..

میخوام باورش بشه هنوز دوسش دارم

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

میپرسه: حالا من و بخشیدی؟

و من احساس مادری رو دارم که چارپایه رو از زیر پای قاتل بچه اش کشیده و حالا اون جنازه که داره بالای دار آونگ میشه تو چشماش زل میزنه و میپرسه: حالا من و بخشیدی؟

احساس عجیبیه... تو انتقامت و گرفتی.. انگار یه سطل آب سرد ریختی رو آتیشی که تو رو از درون میسوزونده و میخورده.. ولی حالا چی؟ حالا خودت یه قاتلی! یه قاتل میتونه یه قاتل دیگه رو ببخشه؟

من و کی میبخشه؟

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()