ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
قرار

امروز ظهر، نیم ساعت منتظر ماشیا وایسادم سر یه چهارراه - محل دقیقش تقاطع فتحی شقاقی و بیستون بود.. واسه آدمهای کنجکاو عرض کردم-  و با تمام وجودم سختی انتظار کشیدن و تجربه کردم - طفلی منتظران آقا- مخصوصا وقتی ندونی طرف کی میرسه و روت نشه فرت و فرت به موبایلش زنگ بزنی

یا به قول گروس عبدالملکیان: این فیلم را به عقب برگردان.. مثلا اون موقع ها که موبایل هنوز اختراع نشده بود و هانیه توسلی داشت به زیر پوستی ترین شکل ممکن، در سکانسی از فیلم شبهای روشن انتظار میکشید.

انتظار کشیدن از چند جهت سخته. یکیش اینکه نمیدونی وقتی منتظر کسی هستی تو خیابون، اصولا باید چیکار کنی. نمیدونی باید قدم بزنی یا صاف وایسی. نمیدونی باید به چی فکر کنی.نمیدونی باید دستات و بذاری تو جیبت یا الکی تو کیفت و بگردی یا مثل طلبکارا دست به سینه وایسی .آخر بد شانسی هم اینه که تنها مغازه اون دور و بر یه زیر پله باشه که مثلا ظروف یکبار مصرف و پلاستیک میفروشه و یه غذا فروشی توپ به اسم: کباب ستاره تک بناب!.. زیر تابلوش یه صف دراز مورچه ای درست شده باشه با کلمه بناب با فونت ریز. هر چی زور بزنی نفهمی نکته اش چیه. اینجوری:

بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب  بناب بناب بناب بناب           

 بعد کارگر کنجکاوش هم صد هزار بار  یه قابلمه مشخص رو دم در بشوره. بعد یه آقای حدودا چهل ساله کت و شلوار طوسی پوش دولتی فیس، هیژده بار از کنارت رد بشه و با نگاه مشکوکی تو رو زیر نظر بگیره و بعد یهو یه  لحظه روبروت متوقف بشه و یه کارت پلیس امنیت از جیب بغلش در بیاره سرش و بیاره جلو و آروم، جوری که کارگر کبابی ستاره تک بناب نشنوه، بهت بگه: خانوم مرجان حکمتی؟! ... شما بازداشتین! لطفا همراه من بیاین

یا میخوای باز هم این فیلم را به عقب برگردان-با اجازه گروس- برو برس به زمان داستایووسکی و شبهای روشن اورجینال. اون وقتایی که مردم برای اینکه هم و بشناسن مجبور بودن یه جورایی به هم نشونی بدن. مثلا بگن: من یه پیراهن بلند ارغوانی میپوشم با شال کشمیری بر شانه و گیسوانم را با یک زنبق سفید خواهم آراست -ایییییی- و یک دستمال سفید در دست راستم خواهم داشت که هر چند دقیقه یک بار به جانب ساعت بزرگ روی برج کلیسا نگریسته و در دستمال حریرم فینی جانانه خواهم کرد.                                                                                         درسته! منظورم همین بود. دقیقا همین دستمال سفید و فین و اینا. اصلا قرار مدار و انتظار هم بهونه بود. من کل  اون نیم ساعت رو که منتظر ماشیا بودم، طبق معمول در فانتزی های منگولانه خودم غوطه نمیخوردم و کاری هم به کار کبابی ستاره تک بناب- که سرویس رایگان هم دارد و برای مجالس و ادارات هم غذا تهیه میکند- نداشتم. اون یارو کت و شلواریه دولتی هم مامور مخفی نبود و من و به سیاهچالهای اوین راهنمایی نکرد.این وبلاگ و هم مثل ابطحی از تو سلولم آپ نمیکنم و اصلا هم با بازجوی خودم دوست نیستم. من فقط به این فکر میکردم که آخه چرا؟؟؟؟؟؟      

چی میکشیدن مردم بیچاره اون روزا که دستمال کاغذی نبود؟ اون بیچاره های مایه دار و خوش لباس که همیشه دستمال حاشیه دوزی شده سفید اتو خورده حمل میکردن که لابد معشوق با دقت فراوون حروف اول اسم هر کدومشون و روش گلدوزی کرده بوده و  یه قلب منگولانه هم کنارش، آخه چجوری دلشون میومده تو اون دستمال فین کنن؟ تازه فرض کنیم این مرحله رو رد میکردن و در فین کردن اصلا تردید به خودشون راه نمیدادن، اون دستمالای نازنازی که یه بار مصرف نبوده، چجوری دلشون میومده اون دستمال دماغی رو بشورن؟!  

                                                                                     

   پ.ن: من خیلی خوشبختم. درسته که دکمه اینتر کیبوردم الانه کار نمیکنه و مجبورم با اسپیس، کلی پیاده روی کنم تا به خط پایینی برسم ولی :

در روزگاری زندگی میکنم که دستمال کاغذی اختراع شده

 

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()