ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠
ماهی مرده

خواب دیدم توی یه جوی آب روون که با یه مسیر دایره ای دور یه تیکه خشکی جزیره مانند میچرخید، پر از ماهیای بزرگ و خوشگل قزل الاس... یه نفر واسه ناهار سه تا ماهی گرفت که یکیش تو همون آب، مرده بود!.... من هٍی قُر میزدم که این ماهیٍ که مرده! من خودم  وقنی نو آب بود دیدمش، مرده بود. نگا کنین! اصلا بالا-پایین نمیپره.

بقیه میگفتن زنده اس... چشماش و نگاه کن! پلک میزنه.. 

چشمای ماهیٍ بدبخت مثه چشمای ماهی مرده ها کدر شده بود. مثه چشمای یه ماهی که تو بازار، میخوان به اسمٍ تازه بهت بندازن ، اما تو از ماتیٍ اون چشما میفهمی که این ماهی خیلی وقت پیشا مرده.

این بغض لعنتیٍ اول صبح که اینروزا بیدارم میکنه دیشب تو خوابم یه لحظه دست از سر من ور نمیداشت... آخه اون ماهی مرده هه من بودم 

یه مُرده که پلک میزنه، اما دیگه نفس نمی کشه

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()