ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

بی تو غمگینم از این فاصله سال و زمونا...

تا تو برگردی میشم دود و میرم تو آسمونا    -زنده یاد سوسن کوری-

 

 

میگم اینهمه اتفاق عجیب و غریب می افته،‌چی میشه توی یکی از همین ترافیکا، پشت چراغ ، توی ماشین بغلی ، تو نشسته باشی... بعد، ثانیه های قرمز که به صفر برسه به منه  هاج و واج بگی: جلوتو نیگا کن پدر سوخته!

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

طلا و مس.... یا فقط همان مس
فیلم طلا و مس را سه هفته پیش در آمفی تیاتر فرهنگسرای ارسباران به مدد باشگاه فیلم تهران دیدم. باشگاه فیلم تهران حدود چهار سال است که فعالانه و خستگی ناپذیر هر یکشنبه  فیلمی از فیلمسازان ایرانی پخش میکند و بعد از نمایش جلسه نقد و بررسی با حضور عوامل فیلم  برگزار میشود که خالی از لطف نیست . علاوه بر این فیلمهای مستند و گاهی داستانی را که هرگز بر پرده های عمومی اکران نخواهد شد میتوانید در این فرهنگسرا تماشا کنید.
اما طلا و مس.... در باره این فیلم زیاد شنیده بودم و حتی فکر میکردم هنرپیشه زن نقش اول-نگار جواهریان- جایزه بهترین بازیگر نقش اول زن را از جشنواره فیلم فجر گرفته ، چیزی که بعد از تماشای فیلم واقعا محال به نظر میرسد.قصه فیلم در باره یک طلبه جوان و همسر و دو فرزند اوست که از مشهد به تهرام میآیند تا مرد در یکی از حوزه های علمیه مرکز تحصیل کند و از کلاس اخلاق فلان استاد مستفیض شود. همسر جوان، قدر شناس و خستگی ناپذیر شبانه روز در خانه کار میکند و علاوه بر این قالی هم میبافد و به بچه ها رسیدگی میکند تا اینکه میفهمیم دچار بیماری ام-اس شده و در بیمارستان بستری میشود و مرد جوان فداکارانه درس و مدرسه را رها کرده و وظایف همسرش را در خانه به عهده میگیرد. غذا میپزد، بچه داری میکند و قالی میبافد... داستان فیلم بد نیست اما در مقایسه با فیلم های مشابهی که در باره زندگی طلبه ها دیده ایم حرفی برای گفتن ندارد. مهران رجبی که انگار همیشه آنجا حاضر ست تا نقش رئیس طلبه ها را بازی کند- کلمه درستش را نمیدانم- این بار زیادی تکراری شده و حتی لبخندی به لب تماشاگر نمی آورد. جواد عزتی نقش رفیق طلبه قهرمان فیلم را بازی میکند که قبلا در زیر نور ماه دیده ایم و سعی میکند بامزه و ساده لوح به نظر بیاید و اصطلاحا ورژن به روز شدهء قهرمان فیلم است که با شنیدن موزیک ترکی از پخش صوت همسایه مشکلی ندارد. کارگردان همه تلاشش را کرده که فیلمش تلخ و شیرین باشد و بار شیرینی ها را کلا انداخته به دوش جواد عزتی و مهران رجبی و پیرزن صاحبخانه که همین آخری ها هم او را در سریال نوروزی "زن بابا" با لهجه ترکی در نقش مادر فرخ دیدیم و طفلی انگار پیش از این همه زورش را زده. از همان کشف های بکر رضا عطاران است که نابازیگری خنده دار به نظر میرسند و نمیدانم چرا بعد از اینکه عطاران با معجزه های مخصوص به خودش با این نابازیگران بهترین لحظه ها را میسازد، کارگردانهای دیگر هم فورا در دام میافتند و فیلمشان را کلا قربانی چند شوخی آبکی یا بازی بد این تازه وارد ها میکنند. خلاصه شوخی ها بسیار گل درشت از کار درامده و تکیه کلامهای آخوندی جواد عزتی به هیچ وجه خنده دار نمی نماید.
من البته از دیدن طلا و مس انتظار لبخند زدن هم نداشتم اما کاش کارگردان هم چنین بیهوده تلاش نمیکرد. آنچیزی که بیشتر از همه آزار دهنده است  فیلمنامه ای است که گویی نوجوانی با یک ذهن رادیکال نوشته. نویسنده البته نویسنده این فیلمنامه واقعا هم جوان است اما انگار تا به حال از نزدیک یک طلبه ندیده. در ذهن او این قشر از جامعه، انسانهای واقعی و ملموس نیستند. نشان به آن نشان که همسر جوان در اوج لحظه های احساسی فیلم هم شوهرش را به جز: آقا سید!، خطاب نمیکند و از اینکه شوهر برایش شانه خریده آنقدر شرمگین و ذوق زده و ناباور است که نگرانش میشویم و در خیالش هم نمیگنجد که وقتی فلج شده مثلا، شوهرش به او در رفتن به دستشویی کمک کند. خلاصه به باور فیلمنامه ارتباطات زناشویی در میان این افراد از راه دور و با تله پاتی انجام میشود و بس. البته نکات خنده دار اینچنینی در سینمای ایران کم نیست مثل همه زنهایی که در سینمای ما با روسری از خواب بلند میشوند یا اگر غش کنند شوهر مثل کودک یتیمی دور و بر را نگاه میکند بلکه موجود مونثی از راه برسد و همسرشان را بلند کند اما انصافا انکار همه واقعیت های زندگی روزمره شاهکار همین فیلم است.... جایی در فیلم بچه ها اعتراف میکنند که مامان در خلوت پرده ها را میکشیده و برایشان نانای میکرده!!! طلبه جوان نزدیک است پس بیفتد اما پس از سیر تحول شخصیتی در جریان فیلم، جایی از زنش میخواهد که بعدا برایش نانای کند و این لحظه اوج داستان است!!!
دراین فیلم یک سحر دولتشاهی داریم که پرستار سوسول از خدا بیخبری است که میخواهد یک تنه انتقام همه مردم مملکت را از طلبه جوان ما بگیرد و مثل معدود نا آگاهی که من و شما جزوش نیستیم به این جماعت بدبین است که در نهایت نه تنها متحول میشود، بلکه راه تعالی قهرمان ما را نیز هموار میکند.
من ولی از همه بیشتر از بازی نگار جواهریان دلخورم که در بیست در صد از دیالوگهایش لهجه مشهدی را بسیار بد تقلید میکند-فراموش نکنیم که نقشش نقش یک زن جوان مشهدی است- و در باقی لحظه های فیلم- مخصوصا آنجا که باید احساسات تماشاگر را بر انگیزد- لهجه را فراموش میکند. نگار عزیز خود به خود بازیگر بدی نیست به جز اینکه هفت،هشت تا از حروفش میزند و این ارزشهای جدید فن بیان در سینمای ما دارد کم کم جا میافتد ... ولی انصافا درخششی را که در چند تار مو  و تنها دو بار به دنیا می آییم و فیلم بی نظیر پا برهنه در بهشت... از او دیده ایم  تا حدود زیادی مدیون هماهنگی نقش با کاراکتر بسیار شخصی و معصومانه و دخترانه و تا حدودی لوسی است که  همه جا با اوست. قبلا هم ثابت کرده بود که نباید از او انتظار داشت در نقش یک زن کامل و درد کشیده بدرخشد.
صحنه های تکان دهنده فیلم این بار شما را تکان نمیدهد که هیچ، مایوس هم میکند... چون مثلا داستان آن شاگرد تشنه علم را که پشت در بسته کلاس مینشیند و اتفاقا از همه همکلاسی هایش لایق تر است را از بدو کودکی  در قالب افسانه های وطنی و غیر وطنی زیاد شنیده ایم یا دختر بچه ای که دلش نمیخواهد پدرش با لباس روحانی او را به مدرسه برساند را قبلا در زیر نور ماه دیده ایم
با اینها که گفتم و خیلی  نکته های دیگر حول و حوش فیلم طلا و مس – که آخر هم وجه تسمیه اش را نفهمیدم- اگر بیکاری خیلی فشار آورد و قبلش هم هفت دقیقه تا پاییز و هیچ و بدرود بغداد و آتشکار و بقیه فیلمهای خوب را دیده بودید چیزی از دست نمی دهید....این را هم ببینید

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
شعری از قیصر امین پور

حتی اگر نباشی

می خواهمت چنانکه شب ِ خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب ِ تشنه آب را

محو تو ام چنانکه ستاره به چشم ِ صبح
یا شبنم ِ سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب ر ا

حتی اگر نباشی می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

بلدی ابروی چپت و یه کم ببری بالا و چشم راستت و یه خورده تنگ کنی بعد سرت و خیلی خیلی ریز دوسه بار تکون بدی یه جوری که انگار میخوای بپرسی: جریان چیه؟

بلدی دوتا ابروهات و یه کم ببری بالا و  چشمات و یه خورده تنگ کنی انگار میخوای بگی: باشه؟

بلدی چشمات و یه لحظه ببندی و سرت و به بالا و پایین جوری تکون بدی که معنیش این باشه: اشکالی نداره؟

بلدی با صورتت و بی کلمه با آدما حرف بزنی؟ همین آدمای معمولی تو خیابون  و میگم. همین افسر سر چهار راه گه بدجوری از خستگی و گرما کلافه اس یا اون خانومه چادری با بچه اش که تو شلوغی خیابون ماشینا بهش راه نمیدن رد بشه یا اون دختر مدرسه ای که یه هو میپره جلوی ماشینت یا حتی وقتی پیاده ای... وقتی یه نوازنده دوره گرد میبینی که خیلی خوب ساز میزنه... وقتی نفر جلوییت تو صف عابر بانک از اینکه : "این دستگاه موقتا کار نمیکند" عصبانیه..

تا حالا امتحان کردی وقتی گیر یه مشت لاشخور لباس شخصی میافتی که باتوماشون و تو هوا میچرخونن و هوار میکشن، نگاهشون کنی؟

تو چشمای افسرای نیروی انتظامی که تو رو در بایستی درجه هاشون تو روی مردم وامی ایستن نگاه کردی؟

تا حالا تو چشمهای یه بیمار جنسی نیگاه کردی که سعی میکنه با مالوندن پاچه اش تو تاکسی به تو خودش و ارضا کنه؟

با قیافه موش مرده تو چشم افسر راهنمایی که میخواد جریمه ات کنه نگاه کن گاهی. تو چشم آدما گاهی نگاه کن. یه روز که از خونه بیرون میای تا برسی سرکارت تو چشم چند تا غریبه نگاه کن. بهشون سلام بده، باهاشون همدردی کن، با نگاهت فحششون بده... فقط نگاه کن تا ببینی ته چشم هر آدمی یه چیز مهربون هست و جالب اینه که اونا با هر ضریب هوشی سریع علامت تو رو با یه علامت جواب میدن. البته اگه دختری باید یه ذره مواظب باشی... مملکت گل و بلبله دیگه

 

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()