ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

جمعه ٢٤ دی ۱۳۸٩
 

ناگهان به شکل مسخره ای از همه چیز جدا شدم. با آدم ها که هستم،چه خوب باشند و چه بد، تمام احساساتم تعطیل و خسته میشوند، تسلیم میشوم.مودبم. سر تکان میدهم. تظاهر میکنم میفهمم، چون دوست ندارم کسی را برنجانم. این یکی  از ضعف هایم است که بیشترین مشکل را برایم درست کرده. معمولا وقتی سعی میکنم با دیگران مهربان باشم روحم چنان پاره پاره میشود که به شکل ماکارونی روحانی در میاید.

مهم نیست. کرکره مغزم پایین میاید.گوش میکنم. جواب میدهم و آنها احمق تر از آنند که بفهمند من آنجا نیستم.

شراب ریخته میشد و ژان لوک حرف میزد. مطمئنم کلی حرف جالب زد اما من فقط روی ابروهایش تمرکز کرده بودم...

                                                     از رمان "هالیوود" نوشته چارلز بوکوفسکی

پ.ن:

من اگه خدا بودم، این یارو آخرین پیغمبرم بود

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()