ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸
ادامه

داشتم میگفتم که چرا از چهار تا کتابی که خریدیم فقط یکیش ارزش خوندن داشت. امیدوارم اگه سلیقه ات با من فرق میکنه فقط اینجا دعوامون نشه:

اول بگم که من معمولا اگه دنبال کتاب خاصی نباشم چه جوری کتاب انتخاب مبکنم... بسته به حال و هوای اون روزم داره که دلم یه رمان جدید میخواد یا یه نثر قدیمی یا داستان کوتاه. بعضی روزا ولی آدم حال و هوای خاصی هم نداره پس باید از هر چمنی گلی بچینی و در بری.

اول از بدترینش میگم : یه رمان کوتاه به اسم باغ های شنی که آقای حمید رضا نجفی نوشته و برنده جایزه بهترین رمان اول سال ٨۴ بنیاد گلشیری بوده. این و رو جلدش نوشته... خوب بنیاد گلشیری ام که از این انجمن های درپیتی نیس که زرت و زرت جایزه بده به ملت! به ما که نداده

یه پاراگرافش و مینویسم اینجا خودت قضاوت کن پلیز!

گراز،نه به من انگار، نق زد:

-این بساط ها،بازی نیست!

راست میگفت.غر زد :((بچه بازی!))

بپا دسته کرد:((یک خال بالاش انقدر این ور اون ور میشه،تو اون بساط ها!)) و گراز بی حواس:(( دوساعت، معطل. چقدر بود؟))

و فیت فیت زیر لب انگشت فشار بدهد و بشمارد هست و نیست آدم را زور نداشت؟

((چرا من که توپ توپم با همون دو دم!)) بپا گفت:

و من((بنده خدا توپش ترکیده)) بودم.گراز گفت.

دراز به دراز مغول، سرو ته دراز شدم و مثل دیوار پر از عکس لال شدم.

----------------------------------

گیرم دوتا تشدید هم جا انداختم-اونم چون بلد نیستم تشدید بنویسم اینجا- بقیه شو حرف به حرف از صفحه ٢۶ کتاب نوشتم... به جون خودم

حالا شما اگه جای من باشین این کتاب و میخونین انصافا؟ یا پرت میکنین یه گوشه ای و خودتون و فحش میدین یا میرین زبون جن ها رو یاد میگیرین یا میشینین سه سال این مزخرفات و رمزگشایی میکنین که آخرش بفهمین یارو اولش چی میخواسته بگه؟ من با این آخریه بد مخالفم چون هیچ تضمینی نیست که اگه رمز گشایی بشه همچین نوشته ای ،تو ذوق آدم نخوره که اصلا ارزش خوندن نداشته

دومی ام الان بگم؟

فقط میگم که اسمش هست ((پس از تاریکی)) از هاروکی موراکامی

خانومای باسلیقه که حتما میدونن من چی میگم، فک کنم تو هم بدونی اسم این چشم بادومی ها رو جلد کتاب چه وسوسه انگیزه... والله ما هم خام شدیم فک کردیم این چشم بادومی ها همونطور که تو سریالها تا آخرین قسمت نمیشه  قیافه هنرپیشه هاشون  و از هم تشخیص داد، لابد داستان نوشتنشون هم مثه همه... گمان ساده بردیم شاید این یارو فک و فامیل کازوئو ایشی گورو باشه-بازمانده روز.... خوندی که؟-

چه میدونستیم!!!!!!

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸
 
گفتم"خوشحالم" اما واقعیت نداشت،آنقدر غمگین بودم که به زحمت میتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم.
"وقتی آخرین بار پیشت اومدم و بهم گفتن مریضی، میخواستم ازت بپرسم میخوای با من ازدواج کنی.نمیدونم چطور این فکر بی معنی به ذهنم رسیده بود.مطمئنا جواب میدادی نه،میخندیدی یا عصبانی میشدی، ولی من خیلی ناراحت نمیشدم. اون چه که ناراحتم کرد این بود که فهمیدم داری بچه دار میشی. که تو با این چهره، با این موها، با این صدا بچه دار میشی و شاید به اون علاقه مند بشی. شاید یواش یواش آدم دیگه ای بشی. اونوقت من برای تو چی میتونم باشم؟ زندگی من تغییری نمیکنه، من همچنان به کارخونه میرم، تابستون توی رودخونه شنا میکنم و کتاب هام و میخونم. یه زمانی همه اش خوشحال بودم، از نگاه کردن به زنها لذت میبردم. دوس داشتم توی شهر بچرخم و لذت ببرم و در همین حال به خیلی چیزها فکر میکردم و به نظرم میومد خیلی باهوشم. دلم میخواست از همدیگه بچه داشته باشیم. اما هیچوقت بهت نگفتم چقدر دوستت داشتم. ازت میترسیدم. چه داستان احمقانه ای"
..........................
از داستان بلند " جاده ای که به شهر میرود" از ناتالیا گینز بورگ
پ.ن:
خیلی وقت بود به همچین نویسنده ای بر نخورده بودم. اگه یه کتاب از داستانهای کوتاهش و بخونین میفهمین من چی میکشم
 دو سه روز پیش رفتیم کتابفروشی محبوبمون تو محلهء سابق" کتابفروشی انتشارات طرح نو". چهار تا کتاب خریدیم با نهایت دقت!!!!! که فقط یکیش ارزش خوندن داره.. حالا میگم چرا
¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()