ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸
ای که هفتاد رفت و در خوابی!

رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد بر افراز که از سرو کنی آزادم

...................

یه روزی همینجا، تو همین وبلاگ وامونده داشتم تو سر خودم میزدم و الم شنگه به پا کرده بودم که وای! بیست و چهار سالم شده و پیر شدم و...

الان ولی عین خیالم نیست که بیست و نه ساله شدم. به قول یه نفر این آخرین سال از سومین دههء زندگی منه و انگار نه انگار! فک کنم شدم مصداق این آیه شریفه که: بزن بر طبل بی عاری

اون شعر بالا هم مخاطب نداره. اگه عشقت میکشه که رخ برافروز... اگه نه هم که هیچ!

والله!

اگه دلت خواست برو به افتخار تولد من این آهنگ محسن نامجو رو با صدای بلند گوش بده. همینی که میگه: زلف بر باد مده.... البته اون ورژن اولی رو که خودشه و سازش . این دومیه انگار یه کمی ناخالصی داره، اونجوری که باید آدم و نمیگیره، قرطی بازی در آورده توش

همین دیگه

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()