ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦
 

بد جوري شكست خوردم از كار… از سلیقه بازار…. از سرمايه…. از منطق سخيف بساز و بفروشي….

از پول….

از پول….

از پول….

چرا هميشه از پول شكست ميخورم؟

چرا ارزش پول از رفاقت بيشتره؟

چرا ارزشش از هنر بيشتره؟

چرا ازقول وقرار بيشترميارزه؟

چرا ارزش پول از زيبايي بيشتره؟

چرا ارزشش از همه چي بيشتره؟……

چرا من احمق، به يه راهي رفتم توي اين ده ساله آخر عمرم كه فقط پول توش نفس ميكشه؟

چرا نرفتم واسه دل خودم دنبال نقاشي؟ چرا يه سازي ياد نگرفتم كه بزنم؟… چرا هيچ وقت هيچچي ننوشتم؟

چرا صد ساله ديگه شعر نميگم؟ چرا واسه خودم فيلم نميسازم؟….

 چرا معماري؟… چرا پولكي ترين هنر؟

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


دوشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٦
باز هم امتحان!؟

روز اول مدرسه رو خوب یادمه....

مثل همه بچه های هم قد خودم با مامانم رفتم مدرسه - مثه همه کلاس اولی ها- و یادمه که تقریبا همه هم سن و سالام  یا از دامن مامانشون آویزون بودن، یا با دماغ آویزون و چشم گریون به هر آدم بزرگی که طرفشون میومد -به خیال اینکه معلمشونه و میخواد اونارو از مامان جونشون جدا کنه- چنگ و دندون نشون میدادن! خلاصه کم بودن مثه من و شما که از اولش آدم حسابی بودیم! 

من ولی با اخم داشتم به اون بچه ننه های زر زرو نگاه میکردم و دلم میخواست مامانم زودتر بره! چون من که دیگه بچه نبودم! -البته دوستان به من لطف دارن و الان زیر لبی میگن : از اولشم پررو و از خودراضی بودی!-

مامانمم که لابد از داشتن همچی دسته گلی ، کلی افتخار میکرد، یا واسه تقویت روحیه بهم گفت : آفرین به دختر گلم که گریه نمیکنه، مدرسه که ترس نداره، خیلی ام جای خوبیه.. مگه نه؟

منم که اون موقع احتمالا قد نمکدون بودم فوری گفتم:

حالا مدرسه هرچی میخواد باشه! من میرم مدرسه اما یادتون باشه ، بعدش دانشگاه نمیرما!!!؟؟؟؟

اما از اونجا که آدم همیشه به هرچی میخواد میرسه و آدمیزاد به امید زنده اس و تصویر ذهنیه ماست که آینده رو میسازه و ...... بلافاصله بعد از مدرسه ، تشریفم و برده دانشگاه نحس قزوین که نحسیش هنوزم باهامه!

-یعنی بعد از مدرسه از همون طرف رفتم دانشگاه مثل همه احمقا! حتی یه سر به خونمون نزدم لباسامو عوض کنم-...........

اینهمه قصه رو گفنم که بگم وقتی از پایان نامه کذایی ام دفاع کردم-به عبارتی بهش حمله کردم!- گفتم که دیگه امکان نداره امتحان بدم و درس بخونم!

الانم دو سه هفته اس که طبق قولم دارم تو کتابای مزخرف مقررات ملی ساختمان و جزئیات اجرایی و جوشکاری و..... دست و پای مذبوحانه میزنم واسه امتحان نظام مهندسی! بعدشم میخوام دوباره یه سری تصمیمات جدی واسه زندگیم بگیرم دوباره... از اونا که قبلا گرفتم

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦
 

من سادهء خوش خیال و باش که هر روز صبح واسه گنجیشکای درخت کنار پنجره غذا میریزم...

امروز صبح وقتی از کنار پنجر ه رد میشدم دیدم دو تا کلاغ گردن کلفت رو هره نشستن و صبحونه میخورن، خیلی حرصم در اومد! میدونم کلاغام آدمن! میدونم راه دوری نمیره، اما ناراحتم از اینکه چه خوش خیال بودم اینهمه وقت.... حکایت اون باباس که بعدها ملطفت میشه داشته سر یه گور خالی گریه میکرده

پ.ن.

از اونجا که آدم ته چاهم نباید امیدش و از دست بده منم فکر میکنم  اونایی که دم پنجره دیدم گنجیشک بودن ، فقط- به از شما نباشه! - یه کمی استخون بندیشون درشت بوده

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()