ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۳
انا ربکم الاعلی! سبحانی...ما اعظم شاءنی

    نيمه شب

    مست...

     آشتی جويانه و بی قرار

     با پيکری از آتش

     به معبد قديمی خود پا می نهد

                                     خداوند بخشندهء مهربان!

   عابدانه در او می پيچم

    با دهانم به آتشی که در دهان دارد

   با چشمانم به سحر باستانی چشمانش

   با تنم به عشقی که از او ميزايد

   و با تمامم به يگانگی اش

                         شهادت ميدهم

     و اينگونه نماز شبانه ام آغاز ميشود

 

 

********************************حالا بعدا اصلاحش ميکنم!

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۳
 

      ..........حقيقت دارد:

        تو    را   دوست   دارم!

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۳
 

      در من می دم!

      بندهء دمهای تو ام.....

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸۳
 

ناهار قورمه سبزی

شام قورمه سبزی

دوباره ناهار......

نميدونم اين روزايی که همش قورمه سبزی ميخوريم بايد از امام حسين تشکر کنيم؟!

 

 

به هرحال من دو روزه که بيکارو بی عارم! و مثه يه موجود تن لش عاطل و باطل افتادم روی تختم....يا مجله ميخونم يا موزيک گوش ميدم يا چای ميخورم يا آب پرتقال ميگيرم يا جيش ميکنم يا دارم خاطرات عشقای قديم و نشخوار ميکنم و يا دارم با تو smsبازی ميكنم!

برعكس همه’ اين ۲۳ سال گذشته هيچ عذاب وجدانی ندارم....خيلی خوبه كه اينجوری عاطل و باطلم. اين اصل بيخود و بی مصرف بودنه! و خيلی جواب ميده

البته يه چيزايی هست...كارای عقب موندم...آدمايی كه بايد باهاشون تماس بگيرم

اما يه لذتی ميبرم از اينكه هيچكدوم و به روم نيارم! اگه تو اينجا بودی بد نبود پسرك! ولی حوصله’از خونه بيرون اومدن و ندارم...بی حوصله ام اما شاد! شايدم .....شدم!!!!!!!!

اينجوری كه تختم و گذاشتم جلوی آيينه با ديدن پرسپكتيوهای عجيب و غريب هيكلم سرگرم شدم.دارم با تصوير خودم تو آيينه بازی ميكنم.

بازيه با مزه اييه! امتحان كن....جلوی آيينه دراز بكش!

 حالا سعی كن با تصوير كف پات تصوير صورتتو بپوشوني....

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۳
 

    هر کسی کار خودش

                     بار خودش

                      آتيش به انبار خودش!

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۳
 

اينجا کجاس آخدا؟!..........

   نه ميشه رفت

       نه ميشه موند.

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۳
يک روز زيبا!.....(قسمت اول)

همين که میپيچم تو جاده قديم کرج يه دستمال کاغذی از رو داشبورد بر ميدارم و با حرص ميمالم رو گونه هام..بعد رو لبام. ميخوام اين رنگا رو پاک کنم. صورتم و با دسمال ميسابم...همين چن دقيقهء پيش تو دستشوييه اداره جلوی آيينه اين آت و آشغالا رو ماليده بودم به سر و کلم! حالام نميدونم چرا با اين عصبانيت پاکشون ميکنم....نميدونم از چی عصبانيم...از چی دلخورم!

*********************************

امروز همش گند بود....ولی با مزه بود!از صب که واسه گرفتن سوويچ رفتم پيش بابا. فرصت نکرده بودم صبحونه بخورم..تو راه چن تا دونه بادوم هندی ريخته بودم تو مشتم و خرت و خرت می جويدم...بابا تا من و ديد شروع کرد به غرغر کردن و مثه بامشاد زيرلبی  فحش دادن....خندم گرفته بود! به روز طاقت فرسايی که پيش رو داشتم فکر ميکردم و اين آغاز خوب! به بابايی که نميدونستم واسه چی داره فحش ميده....من باز چيکار کرده بودم؟امين هم که اونجا بود و طفلی بچهء بسيار فهميده ايه واسه اينکه بابام بتونه بی رودرواسی دعوام کنه خلوت کرد و رفت بيرون...من هنوز نميدونستم جرمم چيه که صدای غرغرای بابا بلند تر شد: دختر! خجالت بکش!چيه داری خرت و خرت ميجوی؟.پس فرق تو با بقيهء دخترا چيه؟..اين رفتاره يه دختر تحصيل کرده و با شعوره؟!

خدايا! من فقط داشتم بادوم هندی ميخوردم! يعنی دخترای خوب نبايد......

خلاصه سوويچ و گرفتم و راهی جهنم اختصاصيم شدم :قزوين!

همه چيز اينروز از اولش دلگير بود.....بدتر از همه اينکه يادم ميافتاد تو نخواستی ديشب باهام  حرف بزنی......ياد تو آبم ميکرد....ياد تو آبم ميکنه! آهنگای مزخرفی رو که تو بهم داده بودی گوش ميکردم و هوا ابری بود.

دم عوارضی کرج اين بچه های خيابانی -که : دستاشون و هديه دادن به نگاه سرد ماها!-.....مثه هميشه با خوشه های موز....کيسه های پفک..روزنامه..کوفت...و بدبختيشون که انگار ميخواد بماله به لباس آدم!

يکيشون که دست کم اندازهء من سن داره و يه متر از من بلندتره با يه حالت آرتيستيک تقريبا اونجوری که حسين فهميدپريده جلوی تانک کفار...میپره جلوی ماشين من و دستاش و واسه در آغوش کشيدن اين پرايد نمره مشهد باز ميکنه!

منم خندم نميگيره...از روش رد ميشم و لهش ميکنم....خونش ميماله رو آسفالت و از سطح سرد و خيس آسفالت گلای زنبق و لاله ميشکفه!.......

نه! خالی بستم ! يعنی کاش اينجوری بود..ولی نبود!  من با نگاه بدبخت و ملتمس يه بچه مدرسه به اون آشغال که ناصر عبدللاهی اونهمه راجه بش زر زده بود خيره بودم

 

کوچيکين اما بزرگين!

خيلی حرفه که يه بچه کمر مردی ببنده!

 

تو يه چشم بهم زدن ده دوازده تا بچه خيابوونی از نوع گردن کلفت و سبيلو دور و بر ماشين و گرفتن. من از صب بغض داشتم .عقده داشتم ....اونا ام داشتن تو نگاهای چندش آور و هيزشون لهم ميکردن..که يه دفه نور اميدی درخشيدن گرفت!

تو لاين بغليم يه لندکروز پليس! که توش يه عالمه پليس بودن که مثه ماهيای تن تو قوطی کنسرو چپيده بودن توهم!..اونا مثه قهرمانها و مدافعين امنيت و ناموس شهروندان پريدن پايين و هر چی اراذل و اوباش بود قلع و قمع کردن

نه نه نه!بازم خالی بستم.اينجوری ام نشد. من يه خوردهء ناقابل گاز دادم و اون پسر پرروئه با رفقای گردن کلفتش موقتا از جلوی ماشين پريدن کنار که يه دفه.....

وای! اينبار يه چيزی راس راسی زير چرخای ماشينم له شد!...يه چيزی اول خورد به شيشه و بعد زير چرخا.....

اون يه خوشه موز بود و پسره نميدونم رو چه حسابی پرتش کرده بود رو کاپوت ماشين! -همهء سرمايهءزندگيشو!-........ خلاصه اينبار به جای اون هيزی و مادر قحبگی با خشونت ماشين منو نگه داشتن..... با مشت ميکوبيدن رو کاپوت و اون آقايون پليسا ام داشتن خوشحال و خندون اين صحنه ها رو نگا ميکردن!

خلاصه پسرا با خشونت و نفرت موزای باقيمونده رو جمع کردن و دنبال حق و حقوق از دست رفته شون بنا کردن به تعقيب من! طوری که هر لحظه ممکن بود بپرن تو ماشين. کوچولوهای دوس داشتنی!

لند کروز حاوی سوپر منها دور ميشد و من با سرعت يه ترينيتی پولم و دادم به مامور عوارضی و قبض کذائی شو گرفتم و تيز دور شدم...پسر کوچولوهای معصوم اما مثه يه پارچه مرد وايساده بودن و هرچی کلمهء قشنگ و محبت آميز از اول عمرشون ياد گرفته بودن به من تقديم ميکردن!

 

 

 

********ادامه داره!***********  

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۳
 

.........يهو ديدم پرت شدم اينجا.روی اين سياره! اينجا هيچی نبود...يه برهوت که هيچ جاش هيچی نبود . بعد نميدونم از کجا سروکلهء آدما پيدا شد. همهء آدمايی که ميشناختم.

من تو رو تو مشتم قايم کرده بودم و به آدما نگاه ميکردم...اونا با عقده و نفرت بهم زل زده بودن و هی به من نزديک ميشدن...تو توی مشتم بودی...گرم و تپنده!..اونا هی بهم نزديکتر ميشدن......

حس آدمی رو داشتم که نصفه شب تو محله ء جيب برا داره با يه ياقوت درشت و سياه تو دستش قدم ميزنه و اونا هی به من نزديکتر ميشدن.

من پر از دلهره بودم...نميشد فرار کنم!... تو توی مشتم بودي.... گرم و شيرين..و آدما با نگاهای ترسناکشون هی بهم نزديک ميشدن

تو توی مشتم بودی...انگار همهء دنيا دنبال ياقوت درشت من بود....تو رو به دهنم بردم و بلعيدم! تو گرم و روشن از گلوگاهم سر خوردی.....توی گلوم..تو سينم پايين ميرفتی و يه رد شيرين و سوزاننده تو وجودم باقی ميذاشتی........تا بالاخره تالاپی افتادی تو دلم !

آره عزيزم اينجوری شد که من مامانی تو شدم!...تو هنوز توی دلمی و من خيال ندارم تو رو به اين دنيا پس بدم...بذار هرکی هرچی ميخواد بگه

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۳
 

     آمده ام که سر نهم

               عشق تو را به سر برم

 

ور تو بگويی ام که نی

               نی شکنم شکر برم

 

******تولدت مبارک

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۳
نوستالژی

برهنه........

   به بستر بيکسی مردن

                              تو از يادم نميروی!

خاموش............

    به رساترين شيون آدمی

                              تو از يادم نميروی!

           تو با من چه کرده ای  که از يادم نميروی؟!

 

 

***********سيد علی صالحی************۸

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()