ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

گام زنان بر روی شنها

کمر به ترک تو بستم

پايم....آنگاه که فرو ميرفت و بيرون ميامد در خاک رس تيره.

بر آن سرم تا تو را از خود بيرون کنم

تويی که چون سنگی گران

فرو ميبری ام به به زمين

گام به گام

بودن بی تو را انديشيدم

کندن ريشه های تو را

و رها کردنت در باد..........

۰۰۰۰۰

آه عزيزم! در آن لحظه

رويايی با بالهايی هولناک

تو را در خود ميگرفت

خود را ميديدی که در مرداب فرو ميروی...

مرا ميخواندی و پاسخی نميشنيدی

تو فرو ميرفتی...بی تلاشی

بی جنبشی

تا اينکه مرداب تو را فرو پوشيد

۰۰۰۰۰۰

          آنگاه

تصميم من به رويای تو برخورد

و از ميان شکافی که قلب مرا از هم دريده بود

بيرون آمديم هر دو

               برهنه

                پاک

               عاشق يکديگر

بی رويايی...بی مردابی

   درخشان

    کامل

     با مهری از آتش

 

 

 

 

۵۵۵۵۵۵۵۵   ناظم حکمت    ۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

خواب ديدم مريضی بدی گرفتم و هر لحظه در انتظار مرگم....و قراره بالا بيارم و اين خودش نشونهء مردنه!

 نفيسه اومده دنبال تو....بهت ميگه مرجان حالش بده.الآنه که بالا بياره...تو با ناباوری و اکراه دنبالش ميای....

تا شما برسين من يه محلول وحشتناک بنفش توی توالت بالا آورده بودم و مرده بودم.

از در که اومدی تو  من ديگه زنده نبودم و داشتم تو آينه به صورت مردهء خودم نگاه ميکردم. پای چشمام و اطراف چونه و دهنم مثل همون محلول بنفش و سبز شده بود... صورتم سفيد و بی خون بود و گوشتم شروع کرده بود به فاسد شدن. جای انگشتم توی صورتم ميموند.....

صورتم و بهت نشون دادم.گفتم:ببين از وقتی مردم چه شکلی شدم!

و تو باورت نميشد.کنجکاوانه به صورتم نگاه ميکردی و باورت نميشد... تو هيچوقت باورت نميشه

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۳
رسيده ايم من و نوبتم به آخر خط...

 

بالآخره اتفاق افتاد......

باز روياهای کودکی کار دستم داد. حالا ديگه راس راسی پير شدم...همونجوری که هميشه آرزو داشتم.

امروز وقتی تو سلمونی آرايشگره داشت رو موهام تر ميزد  مهنوش از توی اون تراكم سياهی يه تار موی سفيد پيدا كرد....اولين موی سفيد من!

لحظه ی عجيبی بود.به صورت خودم تو آينه خيره مونده بودم. به صورت يه غريبه كه به من زل زده بود!.....انگار در آستانه ی چيزی وايسادم...در آستانه ی يه دوران يا يه سرزمين چه ميدونم؟.... وزش موذی و سردی و دور و برم حس ميكنم.انگار يكی با انگشتای يخی داره رو صورتم..رو تنم خط ميكشه.

من در آستانه ی چيزی وايسادم كه زندگی نيست.مثه لحظه ای كه بايد از كشتی پياده بشي..تو يه سرزمين غريبه!

چرا هميشه به دوستای هم سن و سالم كه چن تا موی سفيد پيدا كرده بودن حسوديم ميشد؟.... چرا سوار اين كشتی شدم؟....

پشيمون نيستم..اصلآ! فقط يادم نمياد جريان چی بود.

حالا انگار همون انسان زرتشتم...چيزی ميان حيوان و ابر-انسان! و لرزان و مبهوت روی اون بند ايستادم: بندی بر فراز مغاكي!

چيكار بايد بكنم؟... كدوم طرفی برم؟...دلم برای اين مرجان ميسوزه كه :

ماندنش خطرناك است و رفتنش خطرناك!

درنگيدن و واپس نگريستنش خطرناك....

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

حالا هر روز که ميگذرد

حس ميکنم که بيشتر

در چيزی فرو ميروم

در چيزی که سرد

                لزج

               و چندش آور است

۰

۰

۰

حالا هرروز جری تر از روز پيشم

آنقدر که ميتوانم حتی

به زخمهای باز نگاه کنم

             و عق نزنم.....

آنقدر که ميتوانم

در چشمهای شما زل بزنم!

              شما.... که زخم چرکين زندگي منيد

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

لج کرده ام دوستت داشته باشم!

    پس شبی که قهر ميوزد

پنجره ات را باز بگذار

              و

خودت را به خواب بزن....

ميخواهم فنچ کوچکی بشوم

دکمه ات را توک بزنم

زير پيرهنت کز کنم و بشنوم که ميخندی...

لج کرده ام چنان دوستت داشته باشم

که هرگز

نخواهی بروم

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۳
خسته شدی

از به دوش کشيدن من خسته شدی

سنگين بودم

از دستهايم خسته شدی

           و از چشمهايم

            و از سايه ام

حرفهايم تند و آتشين بودند

روزی می آيد

ناگهان روزی می آيد

که سنگينی رد پاهايم را

                  در درونت حس کنی

                  رد پاهايی که دور ميشوند

و اين سنگينی

از هر چيزی طاقت فرسا تر خواهد بود

 

۰۰۰ناظم حکمت۰۰۰

از کتاب:يک کاسه عسل

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

بارها خود را به خاک افکنده ام و از خدا تقاضای اشک کرده ام

همانگونه که دهقان

وقتی که آسمان صاف و

زمين تشنه است

تقاضای باران ميکند

.

.

۰۰گوته۰۰

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۳
قسمت دوم

 قسمت آخر

...تو همين الان به دنيا اومده بودی و به من زل زده بودی. همونطور که يه مقتول ميتونه به قاتلش زل بزنه! انگار منو به خاطر خيانتی که در جريان زاييدنت مرتکب شده بودم سرزنش  ميکردی.......

شايدم داشتی توی دلت به من ميخنديدی؟! چون ميدونم همهء فکرايی رو که از سرم ميگذشت به روشنی روز ميديدی و مثه من بلاتکليفی جاری توی اين لحظه ها رو به طوفان بعدش ترجيح ميدادی... دوس داشتی توی اين بهت تا ابد بمونيم ولی بعدش يکيموون مجبور نشه به اوونيکی حمله کنه. چون ميدونستی تو اين دعوا برنده همون بازنده اس!

ولی اخه تو واسه چی اينجا بودی؟ اومده بودی که از هم متنفر باشيم يا همو دوس داشته باشيم؟!

يه دفعه از فکر مهربونيت دلم لرزيد..... حتی الانم اگه فکر کنم منو دوس داری.....

نميدونم تو چند ساله بودی يا چه قد و قواره ای داشتی..ولی انگار اون برق شادی و شکست و توی چشمام ديدی که يه دفعه کوچولو شدي... تسليم شدی و به اغوشم اومدی!

نميدونم شکست خوردی يا مامان و بخشيدی!

يه نوزاد تو بغل من...

من تو بغل من.....

مثه يه غنيمت تو بغلم ميفشردمت... تو رو..تو!

(( دخترک هزار ساله در انقلاب اغوش من!))

.

.

.

آره! انگار ديشب تو خواب مادر شدم!

مادر يه فرشته... يا يه ديو!... مادر خودم!

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۳
قسمت اول

به چشمهای خودم خيره شده بودم!...به اوون چشمهای وحشی و نيمه باز و سياه.

مثل اينکه ديداری بين من و خودم جايی بيرون از آينه اتفاق افتاده باشه.نميدونم تو چن ساله بودی...نميدونم تو چرا به من زل زده بودی...نميدونم من چرا به من زل زده بودم.

دلم ميخواست پشت اون چشمای گستاخ و بيحيات دلت مثه دل گنجيشکای ترسو توی سينه ت بلرزه.دلم ميخواست از من مهربونتر باشی!

حس شگفتی بود:من گير خودم افتاده بودم.همينطور تو چشمای تو خيره بودم...تو چشمای خودم و نميدونستم شاکی ام يا متهم.

درست مثه اينکه دو نفر تو يه خونه پنهونی رفت و آمد کنن و هر کدومشون سعی کنه اونيکی از وجودش با خبر نشه....بعديه لحظه... يه جايی مثلا سر يخچال يا جلوی آيينه يا تو پله ها, رو به روی هم....

و دقيقا حس اون لحظه اينه:آدم هم بيرحمه هم ترسو,هم متآجبه هم متآسف...

۰

۰

من و تو هم سالها با هم تو اين خونه رفت و آمد ميکرديم...توی مرجان! چطور شد که

يهو تصميم گرفتی از من بيای بيرون و روبروم بايستی و اينجوری صاف تو چشام زل بزنی؟!

۰

۰

اونجوری که تو بهم زل زده بودی نميدونستم بايد حمله کنم يا فرار.... ميدونستم توی اون لحظه ها تو هم مثه من هزار تا راه و ميرفتی و بر ميگشتی.آخه تو باهوشترين دختری بودی که من ديده بودم .... فقط خاطره نداشتی...نميتونستی چيزی رو به ياد بياری چون همين الان به دنيا اومده بودی.....................

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()