ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۳
 

 

....تو سالروز تولد نداری

چون هميشه زنده بوده ای

تو هرگز به دنيا نيامده ای

    و تو هرگز نخواهی مرد

بيست و هفت سالگی ات مبارک ....خوب من!

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۳
 

گفتي: اونشب كه خواهرم و بردن بيمارستان و من اومدم خونه يه كابوس ديدم مرجان! … خواب ديدم آني و گاييك رفتن بيرون و بچه شون و دادن من نگه دارم.. اما بچه شون… اون يه حشره بود ….مثه بچه مگس….من توي گودي دوتا دستام نگهش داشته بودم….خيلي بد بود…ميترسدم دستام و فشار بدم و اون له بشه… نميتونستم حتي يه كم لاي انگشتامم باز كنم چون ممكن بود بپره  بره… راستي اگه پرواز ميكرد و ميرفت من چه جوري بايد پيداش ميكردم؟… جواب خواهرم و چي ميدادم؟…

حتي نميدونستم كه الان زنده اس؟.. نفس ميكشه؟…

 

گفتم: حالا اسمش چي هست ؟…

 

گفتي : آليوشا

 

گفتم چه خوب… خوب معنيش چي هست اين؟

 

گفتي: هيچي ! معني نداره كه … اسمه ديگه!.. اسم مادر گائيك بوده كه تو جووني مرده… معني نداره… همه اسما كه مثه اسم تو، اسم گل نيستن!

 

گفتم: اسم من اسم گل نيست…. اسم يه هيولاي دريائيه

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()