ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢
 

میگی از این خراب شده بنویسم؟

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


جمعه ۱٠ خرداد ۱۳٩٢
 

دیشب یه خواب عجیبی دیدم. خواب مردن خودم و

لحظه مردنم یا شاید روزای مردنم نزدیک بود. البته ظاهرا هیچ مریضی نداشتم. مامان من و برده بود بهشت زهرا که تحویل مرده شور خونه بده. حتی توی خواب هم واسم عجیب بود که آدمی رو که هنوز زنده اس، بدن دست مرده شور

بهشت زهرا یه مجموعه عظیم اداری بود با راهروهای بی انتها و پر از جمعیت. یه سالن گنده هم بود که مخصوص شستن مرده ها بود. یه عالمه آدم زنده صف کشیده بودن روبروی یه سکویی که روش مرده میشستن، همه شون هم در انتظار مرگ .
آدمها به نظر سالم میومدن اما لابد یه مرضی داشتن که مرگشون انقد نزدیک بود. من
رفتم جلوهای صف که با دقت ببینم –آخه همه داشتن تماشا میکردن-

در واقع هیچ صفی درکار نبود. اسم آدمها رو خودشون از روی یه سیستم نوبت دهی پیج میکردن.. اون آدمها فقط صف کشیده بودن که تماشا کنن چند دقیقه بعد چی قراره به سر خودشون بیاد.

مرده شور –واسه اونهمه جمعیت- فقط یه زن بود.یه زن جوون که مقنعه مشکی سرش بود و چادرش و بسته بود دور کمرش. مرده ها رو که البته هنوز زنده بودن میخوابوند و میشست و بسته بندی میکرد. پشت سرش، مثل کارتونهای پر از جنس توی یه انبار، مرده چیده شده بود. بسته بندی هاشون با هم فرق میکرد.. مثل ملافه های
سفید و رنگی.

من و مامان رفتیم جلوتر. من همش بی تاب بودم که چرا اسم من و صدا نمیکنن.. نمیدونم که عجله داشتم بعدش کجا برم. فک کنم هنوز این جریان و جدی نگرفته بودم . حتی ناراحت هم نبودم. اصولا کسی تو اون سالن بزرگ ناراحت نبود. همه انگار مسخ شده بودن.

وایسادم ور دست خانوم مرده شور. یه مرده رو گذاشتن روی میز کارش و اون شروع کرد. لامصب مثل ماشین های توی کارخونه بود، تند و تند کار میکرد.

بهش گفتم اینا که زنده ان؟!.. یه آمپول هوا بهم نشون داد و همون لحظه فرو کرد تو گردن مرده هه- ینی همون زنده هه- گفت: الان میمیره .همه این کارا رو با بی رحمی انجام نمیداد. خیلی راحت و یه کمی اداری.. حتی با کمی مهربونی! به مامان گفتم: حالا چیکار میکنه؟ گفت: چشماشون و در میاره.. مامان خیلی راحت این حرف و زد. گفتم: از کاسه؟!.. دهنم از تعجب داشت پاره میشد. گفت: آره دیگه! با بی حوصلگی جواب میداد. انگار من خیلی خنگم که خودم اینارو نمیدونستم.

پرسیدم:واسه چی؟ گفت: چون چشم زود فاسد میشه. مغزاشونم درمیاره

راس راسی زنه داشت همین کارو میکرد. با یه چیزی مثل تیغ موکت بری. تند و تمیز. بعدم جنازه رو کادو پیچ میکرد وردستهاش ببرن بندازن رو اونیکی جنازه ها.

کم کم داشت نظرم عوض میشد. نترسیده بودم اما غمگین بودم. از مامان پرسیدم: ما همه راهها رو رفتیم؟ مطمئنی که من خوب نمیشم؟ مامان جوابم و نداد.انگار دیگه حوصله من و نداشت.

اسم من و خونده بودن اما من به صرافت این افتاده بودم که هنوزم میتونم زنده بمونم. یهو خودم و دیدم که خوابیدم زیر دست قصاب.. یا همون غسال. بهش گفتم: میدونین چیه؟ من فکر میکنم هنوز میتونم زنده بمونم.. اما غسال با عجله سوزنش و تو گردنم فرو کرده بود. با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: دیگه تموم شد. بهت هوا تزریق کردم! انگار عادت نداشت مرده ای باهاش چونه بزنه.. گفت: اینهمه جمعیت و نمیبینی؟ بخواب بذار بشورمت کار دارم.

من فورا دستم و گرفتم رو جای آمپول. راستش شک داشتم قبل از اینکه با تیغ بیفته به جون چشمام کاملا مرده باشم.. از دردش میترسیدم . گفتم: ما نظرمون عوض شده، میخوایم بازم تلاشمون و بکنیم. با بی حوصلگی گفت : پس زود باش روش یخ بذار...اینجوری به جای هوا یه کم آب وارد خونت میشه. گفتم: خوب یخ بدین بهم.
گفت: من؟! من که نمیتونم . برو از اون پیرمرده بگیر

تندی پریدم از تخت مرده شوری پایین.. مامانم دنبال من راه افتاد همون نزدیکا یه پیرمرد قراضه بساط داشت.چنگ زدم و از توی بساطش یه مشت یخ قالبی برداشتم گذاشتم رو جای سوزه اون زنه،بعدش حس کردم یه چیز سفتی وارد رگم شد. مثل اینکه یه کپسول آنتی بیوتیک و به جای دهن از گردن خورده باشی!

اما به خیر گذشته بود. من و مامان راه افتادیم و از بهشت زهرا اومدیم بیرون

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٢
دیوونه بازی

میگما:من میشم سیمین، تو بشو بهروز.

مثل خر خسته و بوگندو و  داغون از سرکار برگرد ولی خوش تیپ و مردونه باش با یه کمی ته ریش. یه نمه هم بوی سیگار بده.  خونه که میرسی خودت کلید بنداز... یه آهنگی رو با سوت بزن همیشه. بعد بگو: کجایی سیمین؟ بعد همونجور با کفش بیا تو آشپزخونه مثل گربه گشنه ها بو بکش... دوباره بگو: سیمییییین!.. روی گاز خبری از غذا نباشه، بعد در یخچال و وا کن و  نیم ساعت اون تو رو نیگا کن. بعد یه آه مردونه بکش و زیر لب بگو : ای خدااا

بعد یه ژست طلبکار بگیر و صدات و یه کم ببر بالا بگو: آخه چی میشه بعضی وقتام یه چیزی بپزی لامصب؟

بعد من که  لباس کار نقاشی پوشیدم و همه جام رنگیه و موهام ژولیده اس و ریمل دیروز دور چشمم و سیاه کرده، انگار که منتظر بودم که تو همین و بگی، شروع کنم به جیغ و ویغ که: تو اول تکلیف من و روشن کن ببینم! - همینجوری طلبکارانه بیام سمتت- تو آگه آشپز میخواستی چرا با من ازدواج کردی؟ چی چیه من به عمه جونت میخوره؟ تا کی باید بشورم و بسابم و بپزم؟

بعد با چارتا کتابی که لابد از امیل زولا و داستایوسکی و شریعتی و صادق هدایت خوندم  ،  فک کنم آخر روشنفکرای عالمم. نقاشی های مونگولانه ام و هی بکوبم تو سرت .. شروع کنم به جیغ و ویغ که : آخه تو اصلا چی میفهمی؟ تو به جز اون شرکت کوفتیت چی میفهمی؟ -تو حتمن حتمن یه شرکت کوفتی داشته باشی- .. برو زندگی هم کلاسی های من و ببین، زندگی من و ببین! هنوز باید نگران قورمه سبزی آقا باشم... نه عزیییز من! زندگی من اینا نیس.. زندگی من اونا نیس.. زندگی من...

بعد تو با اون بوی کمرنگ سیگارت محکم بغلم کنی و فشارم بدی به بوی عرق و کت مخمل اسپورتت. فقط بگی: هیسسس ....شام کجا بریم؟

من که سیمین باشم، تو که بهروز باشی، کم خوش نمیگذره

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
قرار

امروز ظهر، نیم ساعت منتظر ماشیا وایسادم سر یه چهارراه - محل دقیقش تقاطع فتحی شقاقی و بیستون بود.. واسه آدمهای کنجکاو عرض کردم-  و با تمام وجودم سختی انتظار کشیدن و تجربه کردم - طفلی منتظران آقا- مخصوصا وقتی ندونی طرف کی میرسه و روت نشه فرت و فرت به موبایلش زنگ بزنی

یا به قول گروس عبدالملکیان: این فیلم را به عقب برگردان.. مثلا اون موقع ها که موبایل هنوز اختراع نشده بود و هانیه توسلی داشت به زیر پوستی ترین شکل ممکن، در سکانسی از فیلم شبهای روشن انتظار میکشید.

انتظار کشیدن از چند جهت سخته. یکیش اینکه نمیدونی وقتی منتظر کسی هستی تو خیابون، اصولا باید چیکار کنی. نمیدونی باید قدم بزنی یا صاف وایسی. نمیدونی باید به چی فکر کنی.نمیدونی باید دستات و بذاری تو جیبت یا الکی تو کیفت و بگردی یا مثل طلبکارا دست به سینه وایسی .آخر بد شانسی هم اینه که تنها مغازه اون دور و بر یه زیر پله باشه که مثلا ظروف یکبار مصرف و پلاستیک میفروشه و یه غذا فروشی توپ به اسم: کباب ستاره تک بناب!.. زیر تابلوش یه صف دراز مورچه ای درست شده باشه با کلمه بناب با فونت ریز. هر چی زور بزنی نفهمی نکته اش چیه. اینجوری:

بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب  بناب بناب بناب بناب           

 بعد کارگر کنجکاوش هم صد هزار بار  یه قابلمه مشخص رو دم در بشوره. بعد یه آقای حدودا چهل ساله کت و شلوار طوسی پوش دولتی فیس، هیژده بار از کنارت رد بشه و با نگاه مشکوکی تو رو زیر نظر بگیره و بعد یهو یه  لحظه روبروت متوقف بشه و یه کارت پلیس امنیت از جیب بغلش در بیاره سرش و بیاره جلو و آروم، جوری که کارگر کبابی ستاره تک بناب نشنوه، بهت بگه: خانوم مرجان حکمتی؟! ... شما بازداشتین! لطفا همراه من بیاین

یا میخوای باز هم این فیلم را به عقب برگردان-با اجازه گروس- برو برس به زمان داستایووسکی و شبهای روشن اورجینال. اون وقتایی که مردم برای اینکه هم و بشناسن مجبور بودن یه جورایی به هم نشونی بدن. مثلا بگن: من یه پیراهن بلند ارغوانی میپوشم با شال کشمیری بر شانه و گیسوانم را با یک زنبق سفید خواهم آراست -ایییییی- و یک دستمال سفید در دست راستم خواهم داشت که هر چند دقیقه یک بار به جانب ساعت بزرگ روی برج کلیسا نگریسته و در دستمال حریرم فینی جانانه خواهم کرد.                                                                                         درسته! منظورم همین بود. دقیقا همین دستمال سفید و فین و اینا. اصلا قرار مدار و انتظار هم بهونه بود. من کل  اون نیم ساعت رو که منتظر ماشیا بودم، طبق معمول در فانتزی های منگولانه خودم غوطه نمیخوردم و کاری هم به کار کبابی ستاره تک بناب- که سرویس رایگان هم دارد و برای مجالس و ادارات هم غذا تهیه میکند- نداشتم. اون یارو کت و شلواریه دولتی هم مامور مخفی نبود و من و به سیاهچالهای اوین راهنمایی نکرد.این وبلاگ و هم مثل ابطحی از تو سلولم آپ نمیکنم و اصلا هم با بازجوی خودم دوست نیستم. من فقط به این فکر میکردم که آخه چرا؟؟؟؟؟؟      

چی میکشیدن مردم بیچاره اون روزا که دستمال کاغذی نبود؟ اون بیچاره های مایه دار و خوش لباس که همیشه دستمال حاشیه دوزی شده سفید اتو خورده حمل میکردن که لابد معشوق با دقت فراوون حروف اول اسم هر کدومشون و روش گلدوزی کرده بوده و  یه قلب منگولانه هم کنارش، آخه چجوری دلشون میومده تو اون دستمال فین کنن؟ تازه فرض کنیم این مرحله رو رد میکردن و در فین کردن اصلا تردید به خودشون راه نمیدادن، اون دستمالای نازنازی که یه بار مصرف نبوده، چجوری دلشون میومده اون دستمال دماغی رو بشورن؟!  

                                                                                     

   پ.ن: من خیلی خوشبختم. درسته که دکمه اینتر کیبوردم الانه کار نمیکنه و مجبورم با اسپیس، کلی پیاده روی کنم تا به خط پایینی برسم ولی :

در روزگاری زندگی میکنم که دستمال کاغذی اختراع شده

 

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱
امپراتور

تولدت مبارک

 

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


جمعه ۸ دی ۱۳٩۱
عزیز

دیگه اینکه خیلی ها تو زندگی انقد خوش شانس نبودن که مادر بزرگشون صدها هزار قصه بلد باشه یکی از یکی بهتر و حوصله داشته باشه شبای چله تا صبح زیر کرسی براشون قصه تعریف کنه. اونقدر زیاد که وقتی بزرگ شدن و باسواد شدن و تصادفا کتابای صمد و خوندن ببینن هیچ قصه ای جدید نیست.

خیلی ها شانس این و نداشتن که مامان بزرگشون اونقدر مهربون و خل و چل باشه که با همه گلدوناش هر روز حرف بزنه و اخلاق همه گلدونا دستش باشه

خیلی ها مامان بزرگی نداشتن که وقتی تو اوج مریضی و پیری بچه گربه تنها و بی مادرش و ازش دور کردن بشینه یه صبح تا شب واسش گریه کنه

خیلی ها هر سال عید از مامان بزرگشون تخم مرغ قرمز نگرفتن و مطمئنم مامان بزرگاشون یهو یه سال عید واسه اینکه بگن به سلیقه نسل جوان احترام میذارن کنار تخم مرغ قرمزا یه تخم مرغ نقاشی شده خنده دار و ناشیانه و دوست داشتنی به اونا ندادن

خیلی مامان بزرگا ولی هنوز زنده ان

کاشکی اونا همیشه زنده باشن ولی مامان بزرگ من چرا رفت؟

یه جایی تو قلبم چند ساله میسوزه

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱
 

گفتم:دوستت دارم.. حتی اگه زود بری

گفت: من قرار نیست جایی برم الاغ!

چند روز بعدش رفت

من الاغ بودم... درست حدس زده بود

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱
استدلال منطقی درباره ظرفیت دوست داشتن

سه روز شد که نگارین من دگرگون است

شکر ترش نبود آن شکر ترش چون است؟

.

.

.

نتیجه میگیریم که نگارین مورد نظر تنها دو روز برای ترشرویی فرصت داشته. میگین نه؟ نیگا کنین:

"یک" روز شد که نگارین من دگرگون است

تابلوست که یک روز علاوه بر برهم زدن وزن، کلا ارزش گفتن و به رو زدن هم نداره و اصولا هر کسی حق داره یک روز دگرگون باشه. به جایی هم بر نمیخوره

 

"دو "روز شد که نگارین من دگرگون است

اولین باری که دگرگونی رسمیت پیدا کرد اینجا بود! یعنی بعد از دو روز. پیداست که یه خبرایی هست و نگارین شاعر داره میره که طاقچه بالا بذاره ولی دردش به جون شاعر، چاکرش هم هست

 

"سه "روز شد که نگارین من دگرگون است

اینجاس که شاعر عاشق داره راس راسی نگران میشه!!! به نگارینش میگه : آخه شیکر! چته؟ قربون اون اخمت برم من چرا ناراحتی؟ (قدیما به ناراحت میگفتن :ترش!)

اما وای به اون روزی که نگارین من کارو برسونه به روز چهارم و پنجم و شیشم و... به این مصرع بیریخت دقت کنین:

"چهار" روز شد که نگارین من دگرگون است

چهار روز نه تنها وزن شعر و لگدمال میکنه، بلکه حوصله شاعر و عاشق و اینا رو هم سر میبره و نگارین مورد نظر احتمالا بعد از چهار پنج روز ترشرویی رسما تبدیل به ترشی میشه و کلا از لیگ نگارین جماعت بیرونش میکنن

نتیجه گیری منطقی اینه که:

اگه شانس آوردی و یه حمال بخت برگشته ای از تو خوشش اومد و بنا کرد با تو عشق و عاشقی کردن، پلیز بیشتر از سه روز طاقچه بالا نذار، به خاطر خودت میگم

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱
Being the other woman

تقدیر این عروس جنازه بودن چرا دست از سر من بر نمیداره؟

تقدیر این زن دیگه بودن....

چرا پا به هرجا که میذارم، خونه یک عشق دیگه اس؟

خونه من کجاست؟

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱
 

یه روزایی هم هست که میترسی صبح سرت و از زیر پتو بیرون بیاری. میترسی چشمات و  به روشنی روز باز کنی. میترسی از بلایی که قراره به سرت بیاد.

یه روزایی هست که دلت میخواست هرگز شروع نمیشدن چون میدونی قراره تمام اون روز با خودت حرف بزنی و مثل دیوونه ها به در و دیوار خیره بمونی... حواست هست که قراره در طول روز  مدام یه غمی به قلبت شلیک کنه... و تو قلبت و میشناسی. تحملش رو میدونی... از زخماش خبر داری.

یه روزایی هست که قراره با اولین نفسی که تو صبح میکشی اندوه و مثل یه دود غلیظ مرگبار تو ریه هات بفرستی

تو ولی از این روزها زیاد دیدی دخترک هزار ساله!

تو روزهای بدتری رو هم گذروندی. بلند شو و سرت و از زیر پتو بیرون بیار.. امروز هم میگذره

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()