ناگهان روزی می آید / که سنگینی رد پاهایم را / در درونت حس کنی / رد پاهایی که دور می شوند / و این سنگینی / از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

.: نقطه آبي :.

شنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٥
 
شب کنسرت پینک فلوید اتفاق افتاد. من ١٧۶ دلار پول بلیط ندادم واسه اینکه عاشق پینک فلوید هستم و یا اصلا سر از کارشون در میارم، این پول و ندادم که تو راه کنسرت باز من و اون دعوامون بشه و مثل دو تا حیوون تو ملاء عام دوباره به هم چشم غره بریم و زیر لب فحش بدیم. اینکارو کردم چون دقیقا از اینکه از پینک فلوید چیزی نمیدونم احساس شرمندگی میکردم و خواستم برم ببینم ملت چرا انقدر طرفدار اینان. بالاخره تموم شد.. آخر ماهها بالا پایین کردنهای پرتنش، تحقیر و توهین کردن، داد و بیداد و عذاب وجدان و ترس از تنهایی بعدش، امشب بود. تو چشمهای هم نگاه کردیم و هی پشت سر هم تایید کردیم که حالمون داره از این زندگی و این رابطه به هم میخوره و خداییش دیگه ارزش کش دادن نداره. یه جوری تکرار و تاکید میکردیم انگار کسی که آخرین بار این حرف و بزنه برنده س! من از صبح که خیر سرم از دویدن تا ته خیابون upper canada برگشتم، تا همین الان لنگ چپم درد میکنه و یه جور بدی اسپاسم شده. البته که قبل از اقدام به دویدن با دوست متخصصم مشورت کردم و البته که باز هم مثل خر، کار خودم و کردم.. خیلی بیشتر از اونی که واسه اولین جلسه مجاز بودم دویدم. میگم لنگ چپ.چون پای چپم از اولین نقطه ای که این عضو از عضو بالاییش جدا میشه و واسه خودش هویت مستقل پیدا میکنه، درد میکنه.. از همون جایی که پاهای پلاستیکی عروسک و میتونی از بدنش جدا کنی. این تشبیه خیلی کاربردی رو از لحظه ای که گفت دیگه نمیخواد با من زندگی کنه و حتی کنسرت هم نمیاد با خودم چند مرتبه تکرار کردم.. انگار که از این نکته سنجی خودم خوشم اومده باشه. وسط راه قهر کرد و گفت اصلا کنسرت هم نمیاد. گواهینامه من و بلیط مترو رو داد دستم که بتونم بعد از کنسرت تنهایی برگردم خونه. چون قبلش تو خونه این فکر بکر به سرمون زده بود که کیف برنداریم .. کلی من بمیرم، تو بمیری خرج برداشت تا بعد از آخرین ایستگاه پیاده به سمت سالن کنسرت راه بیفتیم و توی راه، زیر پل قطارهای Go Bus, اونجا که آب بارون کف پیاده رو جمع شده بود، صرفا از سر انجام وظیفه علف بکشیم و غرغر کنان خودمون و به اونجا برسونیم. از کنسرت پینک فلوید چیز زیادی دستگیرم نشد چون همش خیالم پرواز میکرد اینور و اونور.. یه بطری آب و هم رو سر پیرمرد صندلی جلویی خالی کردم. طفلک تنها نگرانیش این بود که اینی که رو سرش ریختم حتما آب بوده باشه نه مثلا آبجو. تو آنتراکت فهمیدم که لنگ چپ و کلا به فنا دادم و کاملا مثل معلولها راه میرفتم. اون زیر بغلم و نگرفت.. وانمود هم نکرد ایرادی نداره که من دارم اینجوری قدم مورچه ای راه میرم. به جز اینها برای من ناراحتم هم بود.. فک کنم. این اخم و تخم از لنگیدن من بعد از اینکه مطمئن شدیم هیچ کدوممون حوصله ی بقیه کنسرت و نداره، من و به اونجا رسوند که ازش بخوام معطل من نشه و من یواش یواش تا ایستگاه مترو میرم، دو سه تا قطار بعد از اون و میگیرم و میام خونه. معلومه که دوباره دعوامون شد.. معلومه که گفت حالش از این حرفای من به هم میخوره. تو راه برگشت تو قطار، برای اولین بار هیچ با هم حرف نزدیم. حتی ادامه ی دعوا.. انگار هر دومون میترسیدیم اگه این سکوت خبری رو بشکنیم، دوباره بیفتیم تو رودرواسی و شیش ماه دیگه این شکنجه رو طول بدیم. با هم حرف نزدیم.. حتی به هم نگاه نکردیم. کنار هم نشستیم و به روبرو مون زل زدیم. رو بروی ما، ایستاده، تکیه زده به در، یه دختر و پسر تقریبا همسن من و اون بودن. دختر انقدر چاق بود که وقتی وارد شد فکر کردم باید صندلیم و بهش بدم چون حس کردم خیلی باید سخت باشه براش ایستادن. بیشتر که نگاش کردم بد جوری نظرم عوض شد.. با دوست پسرش که حرف میزد پر از شور و انرژی بود. سیاه پوست بود و موهای فلفلی کوتاه داشت و اگه به خاطر صداش و حرکات دخترونه ش نبود، نمیتونستم حدس بزنم دختره. وقتی که حرف میزد و تو چشمای پسر نگاه میکرد و تو بغل اون جا میشد، از خیلی دخترای دیگه دخترونه تر و لوند تر بود. کفشهای ایمنی پاش بود و از گرد و خاک و گچی که روش نشسته بود میشد فهمید کارگر ساختمونیه. کفش های پسر هم همینطور. دوست پسرش یه موجود غول پیکر سفید بود با موهای نارنجی. با عینک و نیمه کچل و پیرهن آبی با یقه ی باز. خیلی هم چاق.. با هم که حرف میزدن با یه لذتی تو چشمهای دختر نگاه میکرد که انگار هر چی و میخواسته الان تو بغلش داره. گاهی واسه تایید حرفای دختر بازوی چپش و دور اون تنگ تر میکرد و موهاش و میبوسید.. یه جوری که انگار یه بچه رو که خودش و برات شیرین کرده میبوسی. یه جوری که هم یعنی من هوات و دارم و هم یعنی خیلی کیف کردم از این چیزی که الان تعریف کردی. از دست راستش کیسه های خرید Walmart آویزون بود. نمیشنیدم چی میگن.. نمیخواستم بشنوم. فقط یه جا از دستم در رفت که پسره داشت در جواب دختره میگفت: تو نبوغ خودت و تو یاد گرفتن چیزها داری، من نبوغ خودم و... این و عین آدم و بی نفرت گفت و بعدش دوباره شروع کردن به جیک جیک و سر در آغوش هم بردن. به ایستگاه قبل از ایستگاه خودمون که رسیدیم، دهن وا کرد؛ ⁃ این دوتا رو دیدی؟ :همون چاقا؟ ⁃ آره روبرومون :آره حواسم به اوناس.. ⁃ دختره این واقعا؟ بهش نمیخوره دختر باشه! :دختره.. اینا که انقد چاقن، چون هیکلشون یه دست میشه نمیشه فهمید ممه دارن یا نه. ⁃ قیافه ش هم آخه خیلی زشته : زشت نیست مثل پسراس ⁃ فقط صداش مثل دختراس.. خیلی زشته.. نمیخوره بهش دختر باشه. : کارگر ساختمونی هستن. تا این موقع شب سر کار بودن..راحت میشه حدس زد هیچکدومشون انتخابای زیادی نداشتن، اما خوشحالن. ⁃ اینا دارن میرن خونه بکنن! پسره همش داره این حرفا رو میزنه.. چجوری میخواد این و بکنه؟ خیلی زشته! : به چشم پسره این الان خوشگل ترین دختر دنیاس.. رسیده بودیم به ایستگاه یورک میلز. باید پیاده میشدیم. پشت سرمون صدای دختر و پسر و میشنیدم. یکی شون گفت باید بزرگ فکر کنیم! اونیکی شون تکرار کرد؛ آره باید بزرگ فکر کنیم. من لنگ لنگون به پله برقی رسیدم بودم و فکر میکردم؛ دیگه چقدر بزرگ؟ بعد به این فکر کردم که بالاخره وقتشه با اون ترس بزرگ تنها شدن در تونتو روبرو بشم. وقتشه اون حرفی رو که هشت، نه ماهه هر روز با خودم تکرار کردم، بالاخره جدی بگیرم.. وقتشه این شکنجه راس راسی تموم بشه و جاش و بده به یه سری ترس و شکنجه جدید از جنس دربدری و بی پولی و بیکاری و افسردگی. یه وقتایی اون بیرون خیلی ترسناکه، اما خونه هم جای موندن نیست.
¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٤
 

مثل وقتی که دستت و تو تاریکی به هر طرف دراز میکنی و هیچ چیز دستگیرت نمبشه...

مثل روزایی که از هر کسی که میشناسی سراغ میگیری و هیچکس اون بیرون نیست..

پاهات رو زمین نیست. جایی واسه موندن نیست. جایی واسه رفتن نیست.

تنها موندی و باید بهش عادت کنی

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


جمعه ٢ بهمن ۱۳٩٤
 

-الو بهروز..

:سلااااااااام!

-سلام الاغ!.. خوبی؟

:من خوبم.... بی تربیت... تو خوبی؟

-من خیلی خوبم. زنگ زدم که اولا ازدواج مجددت و تبریک بگم و بهت یاداوری کنم که دفعه ی بعد حتما باید با من ازدواج کنی. دوما اون بومهای صد در صد و چهل من سی ساله داره خونه ی بابات خاک میخوره! لطفا اونا رو بفرست بیاد دهن من و وانکن!

:نه به خدا ایندفعه میفرستم ولی فقط یه لحظه برگرد به اون اولا که گفتی.. خیلی خوشم اومد.

-ببین من همین سالی یکبارم که ازت پی اون تابلوها رو میگیرم خیلی بهم فشار میاد. تو رو خدا یه کاری نکن هر روز مجبور باشم صدات و بشنوم.

-حرف و چرا عوض میکنی؟ نگفته بودی میخوای زن من بشی؟

:من نباید بگم که خره! مردا میرن خواستگاری زنا.

: ای بابا.. هر روز یه چیز جدید مد میشه...حالا دفعه ی بعد

- قول دادیا؟

: نه تا تو لباس بپوشی منم طلاقم و گرفتم اومدم... دم محضر ببینمت یا بیام دنبالت؟ بیام دنبالت بهتره نه؟ ولی خودت بیای زودتر به هم میرسیم...

- باشه پس فقط قبلش گوشی و بده من به نازنین هم تبریک بگم.

-:باشه - الوووووو (دادمیزند) ... بیا تلفن ( داد میزند)

( صدای زنانه از یک طرف دیگر خانه)

کیه؟....

- یادت نره گفتی زن من میشیا! هر کی زیر حرفش بزنه!

 کیه؟.... (صدا از همان فاصله و با همان فریاد)

- عشقم! - وا... صدای سوم به گوشی نزدیکتر میشود و به طعنه میخندد: مهربون شدی.. -  تو رو نمیگم که ! ...میگم عشقم پای تلفنه!

- آه.. سیمینه؟... (صاحب صدای صدای سوم به صاحب صدای مردانه رسیده است)  وشی و بده ببینم..

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳٩٤
 

بابا بزرگم داره میمیره….

دستگاههای جور واجور و ازش جدا کردن و فرستادنش تو بخش یعنی میتونی با خیال راحت بمیری...گذاشتنش تو لیست انتظاری که انصراف تو کارش نیست.

بعد از اینکه عزیز مرد، هر دفعه بابا عزت در و باز کرد، جفتمون زدیم زیر گریه. یه جوری  هم پیمان شده بودیم که این غم تموم نشه انگار.

شیش ماه پیش که  بعد از یک سال ونیم با مامان و بابام رفتم دیدنش ، ظاهرا خوب و رو به راه بود. مثل همیشه انگشتاش و به هم حلقه کرده بود وقتی که حرف میزد... و دیدم که داره میمیره.

اون نوری که ته چشم زنده ها هست، ته چشمش خاموش شده بود. باهاش یه جوری حرف میزدن انگار نمیشنوه… هر چی و چند بار تکرار میکردن. اون با همون لبخند بی حس و  نگاه خونسرد که همیشه انگار حواسش یه جای مهتره نگاهشون میکرد. اونجوری که بابا ها بچه ها رو نگاه میکنن و صبر میکنن تا زر زرشون تموم بشه. بعد میگفت اینا رو میدونه و یادشه و لازم نیست داد بزنن.

بابا بزرگم میدونست من کدوم یکی نوه ش هستم  و میدونست من این مدت کانادا بودم و بابا و مامانم انگار همین یه راه و واسه مراقبت از کسی که دیگه خیلی پیر شده، بلد بودن.

بابا بزرگم داره میمیره و این خیلی طبیعیه چون تقریبا نود سالشه و یه عمری سیگار کشیده و کار خیلی مهمی هم نمونده که بکنه و همه ی آدمها باید به اینجا که میرسن بمیرن.

اگر ایران بودم الان کنار تختش مینشستم و دستش و میگرفتم تا وقتی زنده س. 

بابا بزرگم از وقتی که یادشه بابا بوده و این باید خیلی سخت باشه. وقتی بابا باشی اجازه نداری ضعیف باشی.. نمیتونی خسته بشی یا جا بزنی… باید همیشه وانمود کنی فکرت درست کار میکنه.. اما یه چیزیش از همه بدتره. این که حق نداری بترسی.بابا بزرگم الان باید  خیلی ترسیده باشه.

اونایی که در بستر مرگ هستن این فرصت و دارن که قضیه رو بررسی کنن ، اما این گرفتاری رو هم دارن که خیلی طولانی تر اون ترس فلج کننده رو حس میکنن.

کاش میتونستم به بابا بزرگم بگم: نترس!..من اینجام.. دستت و گرفتم.. درد نداره.. مثل خواب میمونه فقط خواب نمیبینی.

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢
 

میگی از این خراب شده بنویسم؟

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


جمعه ۱٠ خرداد ۱۳٩٢
 

دیشب یه خواب عجیبی دیدم. خواب مردن خودم و

لحظه مردنم یا شاید روزای مردنم نزدیک بود. البته ظاهرا هیچ مریضی نداشتم. مامان من و برده بود بهشت زهرا که تحویل مرده شور خونه بده. حتی توی خواب هم واسم عجیب بود که آدمی رو که هنوز زنده اس، بدن دست مرده شور

بهشت زهرا یه مجموعه عظیم اداری بود با راهروهای بی انتها و پر از جمعیت. یه سالن گنده هم بود که مخصوص شستن مرده ها بود. یه عالمه آدم زنده صف کشیده بودن روبروی یه سکویی که روش مرده میشستن، همه شون هم در انتظار مرگ .
آدمها به نظر سالم میومدن اما لابد یه مرضی داشتن که مرگشون انقد نزدیک بود. من
رفتم جلوهای صف که با دقت ببینم –آخه همه داشتن تماشا میکردن-

در واقع هیچ صفی درکار نبود. اسم آدمها رو خودشون از روی یه سیستم نوبت دهی پیج میکردن.. اون آدمها فقط صف کشیده بودن که تماشا کنن چند دقیقه بعد چی قراره به سر خودشون بیاد.

مرده شور –واسه اونهمه جمعیت- فقط یه زن بود.یه زن جوون که مقنعه مشکی سرش بود و چادرش و بسته بود دور کمرش. مرده ها رو که البته هنوز زنده بودن میخوابوند و میشست و بسته بندی میکرد. پشت سرش، مثل کارتونهای پر از جنس توی یه انبار، مرده چیده شده بود. بسته بندی هاشون با هم فرق میکرد.. مثل ملافه های
سفید و رنگی.

من و مامان رفتیم جلوتر. من همش بی تاب بودم که چرا اسم من و صدا نمیکنن.. نمیدونم که عجله داشتم بعدش کجا برم. فک کنم هنوز این جریان و جدی نگرفته بودم . حتی ناراحت هم نبودم. اصولا کسی تو اون سالن بزرگ ناراحت نبود. همه انگار مسخ شده بودن.

وایسادم ور دست خانوم مرده شور. یه مرده رو گذاشتن روی میز کارش و اون شروع کرد. لامصب مثل ماشین های توی کارخونه بود، تند و تند کار میکرد.

بهش گفتم اینا که زنده ان؟!.. یه آمپول هوا بهم نشون داد و همون لحظه فرو کرد تو گردن مرده هه- ینی همون زنده هه- گفت: الان میمیره .همه این کارا رو با بی رحمی انجام نمیداد. خیلی راحت و یه کمی اداری.. حتی با کمی مهربونی! به مامان گفتم: حالا چیکار میکنه؟ گفت: چشماشون و در میاره.. مامان خیلی راحت این حرف و زد. گفتم: از کاسه؟!.. دهنم از تعجب داشت پاره میشد. گفت: آره دیگه! با بی حوصلگی جواب میداد. انگار من خیلی خنگم که خودم اینارو نمیدونستم.

پرسیدم:واسه چی؟ گفت: چون چشم زود فاسد میشه. مغزاشونم درمیاره

راس راسی زنه داشت همین کارو میکرد. با یه چیزی مثل تیغ موکت بری. تند و تمیز. بعدم جنازه رو کادو پیچ میکرد وردستهاش ببرن بندازن رو اونیکی جنازه ها.

کم کم داشت نظرم عوض میشد. نترسیده بودم اما غمگین بودم. از مامان پرسیدم: ما همه راهها رو رفتیم؟ مطمئنی که من خوب نمیشم؟ مامان جوابم و نداد.انگار دیگه حوصله من و نداشت.

اسم من و خونده بودن اما من به صرافت این افتاده بودم که هنوزم میتونم زنده بمونم. یهو خودم و دیدم که خوابیدم زیر دست قصاب.. یا همون غسال. بهش گفتم: میدونین چیه؟ من فکر میکنم هنوز میتونم زنده بمونم.. اما غسال با عجله سوزنش و تو گردنم فرو کرده بود. با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: دیگه تموم شد. بهت هوا تزریق کردم! انگار عادت نداشت مرده ای باهاش چونه بزنه.. گفت: اینهمه جمعیت و نمیبینی؟ بخواب بذار بشورمت کار دارم.

من فورا دستم و گرفتم رو جای آمپول. راستش شک داشتم قبل از اینکه با تیغ بیفته به جون چشمام کاملا مرده باشم.. از دردش میترسیدم . گفتم: ما نظرمون عوض شده، میخوایم بازم تلاشمون و بکنیم. با بی حوصلگی گفت : پس زود باش روش یخ بذار...اینجوری به جای هوا یه کم آب وارد خونت میشه. گفتم: خوب یخ بدین بهم.
گفت: من؟! من که نمیتونم . برو از اون پیرمرده بگیر

تندی پریدم از تخت مرده شوری پایین.. مامانم دنبال من راه افتاد همون نزدیکا یه پیرمرد قراضه بساط داشت.چنگ زدم و از توی بساطش یه مشت یخ قالبی برداشتم گذاشتم رو جای سوزه اون زنه،بعدش حس کردم یه چیز سفتی وارد رگم شد. مثل اینکه یه کپسول آنتی بیوتیک و به جای دهن از گردن خورده باشی!

اما به خیر گذشته بود. من و مامان راه افتادیم و از بهشت زهرا اومدیم بیرون

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٢
دیوونه بازی

میگما:من میشم سیمین، تو بشو بهروز.

مثل خر خسته و بوگندو و  داغون از سرکار برگرد ولی خوش تیپ و مردونه باش با یه کمی ته ریش. یه نمه هم بوی سیگار بده.  خونه که میرسی خودت کلید بنداز... یه آهنگی رو با سوت بزن همیشه. بعد بگو: کجایی سیمین؟ بعد همونجور با کفش بیا تو آشپزخونه مثل گربه گشنه ها بو بکش... دوباره بگو: سیمییییین!.. روی گاز خبری از غذا نباشه، بعد در یخچال و وا کن و  نیم ساعت اون تو رو نیگا کن. بعد یه آه مردونه بکش و زیر لب بگو : ای خدااا

بعد یه ژست طلبکار بگیر و صدات و یه کم ببر بالا بگو: آخه چی میشه بعضی وقتام یه چیزی بپزی لامصب؟

بعد من که  لباس کار نقاشی پوشیدم و همه جام رنگیه و موهام ژولیده اس و ریمل دیروز دور چشمم و سیاه کرده، انگار که منتظر بودم که تو همین و بگی، شروع کنم به جیغ و ویغ که: تو اول تکلیف من و روشن کن ببینم! - همینجوری طلبکارانه بیام سمتت- تو آگه آشپز میخواستی چرا با من ازدواج کردی؟ چی چیه من به عمه جونت میخوره؟ تا کی باید بشورم و بسابم و بپزم؟

بعد با چارتا کتابی که لابد از امیل زولا و داستایوسکی و شریعتی و صادق هدایت خوندم  ،  فک کنم آخر روشنفکرای عالمم. نقاشی های مونگولانه ام و هی بکوبم تو سرت .. شروع کنم به جیغ و ویغ که : آخه تو اصلا چی میفهمی؟ تو به جز اون شرکت کوفتیت چی میفهمی؟ -تو حتمن حتمن یه شرکت کوفتی داشته باشی- .. برو زندگی هم کلاسی های من و ببین، زندگی من و ببین! هنوز باید نگران قورمه سبزی آقا باشم... نه عزیییز من! زندگی من اینا نیس.. زندگی من اونا نیس.. زندگی من...

بعد تو با اون بوی کمرنگ سیگارت محکم بغلم کنی و فشارم بدی به بوی عرق و کت مخمل اسپورتت. فقط بگی: هیسسس ....شام کجا بریم؟

من که سیمین باشم، تو که بهروز باشی، کم خوش نمیگذره

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
قرار

امروز ظهر، نیم ساعت منتظر ماشیا وایسادم سر یه چهارراه - محل دقیقش تقاطع فتحی شقاقی و بیستون بود.. واسه آدمهای کنجکاو عرض کردم-  و با تمام وجودم سختی انتظار کشیدن و تجربه کردم - طفلی منتظران آقا- مخصوصا وقتی ندونی طرف کی میرسه و روت نشه فرت و فرت به موبایلش زنگ بزنی

یا به قول گروس عبدالملکیان: این فیلم را به عقب برگردان.. مثلا اون موقع ها که موبایل هنوز اختراع نشده بود و هانیه توسلی داشت به زیر پوستی ترین شکل ممکن، در سکانسی از فیلم شبهای روشن انتظار میکشید.

انتظار کشیدن از چند جهت سخته. یکیش اینکه نمیدونی وقتی منتظر کسی هستی تو خیابون، اصولا باید چیکار کنی. نمیدونی باید قدم بزنی یا صاف وایسی. نمیدونی باید به چی فکر کنی.نمیدونی باید دستات و بذاری تو جیبت یا الکی تو کیفت و بگردی یا مثل طلبکارا دست به سینه وایسی .آخر بد شانسی هم اینه که تنها مغازه اون دور و بر یه زیر پله باشه که مثلا ظروف یکبار مصرف و پلاستیک میفروشه و یه غذا فروشی توپ به اسم: کباب ستاره تک بناب!.. زیر تابلوش یه صف دراز مورچه ای درست شده باشه با کلمه بناب با فونت ریز. هر چی زور بزنی نفهمی نکته اش چیه. اینجوری:

بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب بناب  بناب بناب بناب بناب           

 بعد کارگر کنجکاوش هم صد هزار بار  یه قابلمه مشخص رو دم در بشوره. بعد یه آقای حدودا چهل ساله کت و شلوار طوسی پوش دولتی فیس، هیژده بار از کنارت رد بشه و با نگاه مشکوکی تو رو زیر نظر بگیره و بعد یهو یه  لحظه روبروت متوقف بشه و یه کارت پلیس امنیت از جیب بغلش در بیاره سرش و بیاره جلو و آروم، جوری که کارگر کبابی ستاره تک بناب نشنوه، بهت بگه: خانوم مرجان حکمتی؟! ... شما بازداشتین! لطفا همراه من بیاین

یا میخوای باز هم این فیلم را به عقب برگردان-با اجازه گروس- برو برس به زمان داستایووسکی و شبهای روشن اورجینال. اون وقتایی که مردم برای اینکه هم و بشناسن مجبور بودن یه جورایی به هم نشونی بدن. مثلا بگن: من یه پیراهن بلند ارغوانی میپوشم با شال کشمیری بر شانه و گیسوانم را با یک زنبق سفید خواهم آراست -ایییییی- و یک دستمال سفید در دست راستم خواهم داشت که هر چند دقیقه یک بار به جانب ساعت بزرگ روی برج کلیسا نگریسته و در دستمال حریرم فینی جانانه خواهم کرد.                                                                                         درسته! منظورم همین بود. دقیقا همین دستمال سفید و فین و اینا. اصلا قرار مدار و انتظار هم بهونه بود. من کل  اون نیم ساعت رو که منتظر ماشیا بودم، طبق معمول در فانتزی های منگولانه خودم غوطه نمیخوردم و کاری هم به کار کبابی ستاره تک بناب- که سرویس رایگان هم دارد و برای مجالس و ادارات هم غذا تهیه میکند- نداشتم. اون یارو کت و شلواریه دولتی هم مامور مخفی نبود و من و به سیاهچالهای اوین راهنمایی نکرد.این وبلاگ و هم مثل ابطحی از تو سلولم آپ نمیکنم و اصلا هم با بازجوی خودم دوست نیستم. من فقط به این فکر میکردم که آخه چرا؟؟؟؟؟؟      

چی میکشیدن مردم بیچاره اون روزا که دستمال کاغذی نبود؟ اون بیچاره های مایه دار و خوش لباس که همیشه دستمال حاشیه دوزی شده سفید اتو خورده حمل میکردن که لابد معشوق با دقت فراوون حروف اول اسم هر کدومشون و روش گلدوزی کرده بوده و  یه قلب منگولانه هم کنارش، آخه چجوری دلشون میومده تو اون دستمال فین کنن؟ تازه فرض کنیم این مرحله رو رد میکردن و در فین کردن اصلا تردید به خودشون راه نمیدادن، اون دستمالای نازنازی که یه بار مصرف نبوده، چجوری دلشون میومده اون دستمال دماغی رو بشورن؟!  

                                                                                     

   پ.ن: من خیلی خوشبختم. درسته که دکمه اینتر کیبوردم الانه کار نمیکنه و مجبورم با اسپیس، کلی پیاده روی کنم تا به خط پایینی برسم ولی :

در روزگاری زندگی میکنم که دستمال کاغذی اختراع شده

 

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱
امپراتور

تولدت مبارک

 

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()


جمعه ۸ دی ۱۳٩۱
عزیز

دیگه اینکه خیلی ها تو زندگی انقد خوش شانس نبودن که مادر بزرگشون صدها هزار قصه بلد باشه یکی از یکی بهتر و حوصله داشته باشه شبای چله تا صبح زیر کرسی براشون قصه تعریف کنه. اونقدر زیاد که وقتی بزرگ شدن و باسواد شدن و تصادفا کتابای صمد و خوندن ببینن هیچ قصه ای جدید نیست.

خیلی ها شانس این و نداشتن که مامان بزرگشون اونقدر مهربون و خل و چل باشه که با همه گلدوناش هر روز حرف بزنه و اخلاق همه گلدونا دستش باشه

خیلی ها مامان بزرگی نداشتن که وقتی تو اوج مریضی و پیری بچه گربه تنها و بی مادرش و ازش دور کردن بشینه یه صبح تا شب واسش گریه کنه

خیلی ها هر سال عید از مامان بزرگشون تخم مرغ قرمز نگرفتن و مطمئنم مامان بزرگاشون یهو یه سال عید واسه اینکه بگن به سلیقه نسل جوان احترام میذارن کنار تخم مرغ قرمزا یه تخم مرغ نقاشی شده خنده دار و ناشیانه و دوست داشتنی به اونا ندادن

خیلی مامان بزرگا ولی هنوز زنده ان

کاشکی اونا همیشه زنده باشن ولی مامان بزرگ من چرا رفت؟

یه جایی تو قلبم چند ساله میسوزه

¤ نوشته شده توسط مرجان در ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ

ارسال به : Balatarin Donbaleh Cloob Mohandes Delicious Stumbleupon Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other
..........................................................................پیامهای دیگران ()